يكى از روزها آن شاه خوبان
نمود آن باغ ، رشك باغ رضوان
به پنهانى قدم در باغ بنهاد
نگاهش از قضا بر « صافى » افتاد
كه مشغول غذا و صرف نان بود
مر آن بسته زبان را ميزبان بود
چو خود يك لقمهاى مىخورد از آن نان
به سگ هم لقمهاى مىكرد احسان
نبُد آگه كه نور چشم زهرا
نموده باغ را فردوس اعلا
نباشد باغ ، ميعاد حضور است
تو گويى موسى عمران به طور است
به ناگه آن ولى حق تعالى
جمال حق نما ، كرد آشكارا
به « صافى » طلعت زيبا نشان داد
ز بند هر غم و محنت امان داد
آفتاب مشرقين (دفتر شعر عاشورايى) (فارسى) — صفحة 50
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٥٠