وحشتى كه در زير سايه شوم سلطههاى ستمگر داشتند و در برابر آن مقاومت مىكنند تا دولت حق را بر پا سازند .
«
أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً
- به ايمنى . مرا مىپرستند و هيچ چيزى را با من شريك نمىكنند . . . » همانا هدف حقيقى از حكومتى كه خدا به انسان مىدهد تسلّط بر گردن مردم نيست ، پس آن حكومت به خودى خود هدف نيست ، بلكه قصد و حكمت آن همان پرستش خدا و شرك نياوردن نسبت به اوست .
براستى فراهم شدن شرايط و امكانات رهايى از فشارهاى شرك آميز بدان نحو كه انسان از دامهاى بندگى گمراه كننده و بندهاى مالى و سلطهاى برهد و آزاد شود ، همان بزرگترين نعمتى است كه خداوند به انسان مىبخشد .
و معلوم است كه شرك بدان اندازه كه با پرستش طاغوت و سرسپردن به سلطهء ستمگر يا به پرستيدن مال و زمين و نژاد و غيره . . . محقّق مىشود ، با پرستش بت تحقّق نمىيابد .
رد كردن شرك در واقع رد كردن ارزشهايى است كه شرك از آنها تغذيه مىكند و نيرو مىگيرد ، و شايد اين همان چيزى است كه ما در تعبير قرآنى آن را ملاحظه مىكنيم ، كه خداى تعالى نگفته است « لا يشركون بى ( شخصا ) - شخصى را شريك من نمىسازند » بلكه عبارت به طور اطلاق ادا كرده و گفته است « شيئا چيزى را » كه اعمّ از اشخاص و اشياء است ، و اين از آن روست كه كسى كه به طاغوت سر مىسپارد جسم او را نمىپرستد بلكه عصاى زرّينى را كه به دست اوست و قدرتى را كه زير سلطهء اوست مىپرستد ، و همچنين است كسى كه به توانگران سر مىسپارد ، در واقع به درهم و دينار و نقدينه سر مىسپارد و تسليم مىشود .
«
وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ
- و آنها كه از اين پس ناسپاسى كنند ، نافرمانند . » پس هنگامى كه سلطهء سياسى شرعى بر پا شد ، هر كس كه ناسپاسى كند