تخطي إلى المحتوى الرئيسي

به سوى آفريدگار (فارسى) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
پس خدا شناسى ما ، برهانى است و بر اساس معرفت بديهى قرار دارد ؛ زيرا معرفت وجود خودمان بديهى است و آن همانطور كه دكارت گفت بر وجود خدا دلالت دارد ، چنان‌كه آنچه در ما و در عالم است از آفرينش ، نظم ، هماهنگى و استوارى ، نياز به وجود خداى خالق قادر دانا و حكيم ازلى داريم » . اما در امور پنهانى و غيبى ديگر مثل بحث در كنه و حقيقت خالق و كنه روح و حقايق ذات اشيا ، جان لاك با سخن حكمت‌آميزى آن را پاسخ داده است . مىگويد : « اگر مردم از قواى عقلى به طور شايسته بحث مىكردند ( يعنى ميزان قوه عقلى و حدود آن را در فهم اشيا مىشناختند ) و نقاط و افق‌هاى روشن را از نقاط تاريك و مبهم جدا مىكردند و آنچه را فهمش ممكن است از آنچه ممكن نيست تميز مىدادند ، به جهل خود در نقاطى كه در دسترس عقل نيست اطمينان مىيافتند و به آن رضايت مىدادند و افكار و ابحاث خود را در جهتى استخدام مىكردند كه سودمندتر و اطمينان بخش‌تر باشد » . پاسكال مىگويد : « عقل مىتواند با كمك افكار فطرى در مبادى اولى ، حق را درك كند و وجود خدا را درك نمايد و اما ماوراى اين كه اسرار وجود و خلق و خالق باشد ، از ما پنهان است » . پاسكال عقيده دارد كه « ما عاجزتر از اين هستيم كه كنه و حقيقت اشيا را درك كنيم و كوچكى انسان را نسبت به عالم خودمان و ماوراى آن متذكر مىشود و به عجز عقل و درماندگى آن در نهايت مكان و زمان و به رعبى كه انسان را در هنگامى كه خود را در بعضى از تفكرات غوطه‌ور مىبيند ، فرا مىگيرد ، اشاره مىكند و مىگويد : « بايد قدر خود را بدانيم ؛ زيرا ما بعض شىء هستيم و كل شىء نيستيم و مقام عقل ما ، در معقولات مثل مقام جسم ما ، در امتداد است » .