تخطي إلى المحتوى الرئيسي

به سوى آفريدگار (فارسى) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
وقتى انسان در شناخت نزديكترين چيزها به خودش ، عاجز باشد ، چگونه طمع دارد كه حقيقت خدا را درك كند ؟ ! آيا انسانى كه حقيقت ماده‌اى را كه آن را مىبيند ، مىخورد ، مىپوشد ، مىبويد و جزء خودش مىشود و در آن اين همه تصرفات را مىنمايد ، نمىشناسد ، توقع دارد حقيقت خدا را درك كند ؟ ! لايبنيتز آلمانى مىگويد : « اگر عقول شما از تصور خدا قاصر باشد ، اين قصور عقل شما ملازم عدم وجود او نيست ؛ زيرا بسيارى از حقايق را به طور شايسته تصور نكرده‌ايد ، در حالى كه در حقيقت ، موجود مىباشند و دليل عقلى بر وجود آنها قائم است . و اگر بگوييد : وجود شيئى كه متّصف به صفات واجب‌الوجود باشد و منزه از جسميت و ماديت باشد ، ممكن نيست ، جوابش اين است كه : اين شبهه از قياس تمثيل ناشى شده است چون شما آنچه را از اشيا به حواس خود درك كرده‌ايد جسم و مادى بوده است ( از اين جهت گمان مىكنيد هر چيزى بايد مادى باشد ) اين دليل صحيحى نيست ، بلكه عقل را فريب مىدهد ، كه بر چيزى به احكام غير آن چيز حكم كند با وجود فرق بين آن چيز و غيرش ( مثل كسى كه بخواهد طلا را با متر ، وزن نمايد ) . پس ناتوانى شما از تصور حقيقت ذات الهى ، محال بودن آن را ثابت نمىكند و قياس آن به آنچه در عالم ماده ديده شده قياس مع‌الفارق است . در استدلال بر وجود خدا ، صفات و آثار ذات او همين قدر كفايت مىكند و هر چه در عالم است از هستى و نظام استوار و محكم ، همه دليل بر وجود قدرت و حكمت اوست » . جان لاك مؤلف كتاب عقل بشرى مىگويد : « ما در موضوع وجود خدا كمال يقين را داريم ؛ يقينى كه وقتى در وجود خودمان و حواس و عقل خود ، تأمل بنماييم به آن مىرسيم و به طور بديهى درك مىكنيم كه اين انسان ممكن نيست كه از عدم ( يعنى بدون علت ) ايجاد شده باشد .
به سوى آفريدگار (فارسى) — صفحة 92 | الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني