نشنيده بود ، يا اگر هم چيزهايى بوده اينگونه نبوده است . مأموريتى از جانب خداوند به او محول شده كه بسى سنگين و طاقت فرساست و در اين مأموريت از او خواسته شده كه به پاخيزد و امت و جامعه را اصلاح كند . جامعهاى آشفته ، بىفرهنگ ، با آداب و رسوم زشت و بىحاصل و باورهاى شرك آلود و پست ، با مردمى نفرتانگيز كه رسولالله ( ص ) از آنها فرار كرده به دل صحراها و شكاف كوهها پناه برده و از دورى آنان احساس راحتى و آسايش مىنموده ؛ بايد به ميان آنان برگردد و از نو چهرههاى منحوس و خشن آنان را تحمل كند .
مردمى كه با ديدن اولين بارقه دعوت ، افتراها و تهمتها را شروع كردهاند عادىترين سخنانشان اين است كه محمد ديوانه شده يا مىگويند دروغ مىگويد . شخص قابل تحملى ، سخن سنجى ، اهل دلى ، درد آشنايى ، يار و ياورى هم نيست كه اين مطالب را با او در ميان گذارد تا راز دل بگشايد و احساس سبكى كند . به شدت نيازمند مهر و لطف و عنايت دوست و محبوب خويش است . و اين همان وضعى است كه وقتى براى موسى بن عمران پيش مىآيد از خداوند درخواست مىكند كه برادرش هارون را وزير و ياور او گرداند و او را از تنهايى برهاند . اينجاست كه به دور از هرگونه تشريفات معمولى و رسومات عادى مورد خطاب واقع مىشود ، در چنين حالتى هيچگونه خطابى دلنشينتر و بىپيرايهتر و عادىتر از اينگونه خطاب نمىباشد .
نظير اينگونه خطاب را ما از شاعر مىشنويم كه مىگويد : برخيز شتربانا بر بند كجاوه ! حالتى به مخاطب دست مىدهد كه اگر مىگفت : برخيز پادشاها ، شاهنشاها ، بزرگا و فرمانروايا دستور بده ،
در پرتو وحى (فارسى) — صفحة 377
مساهمون: السيد عبد الكريم الموسوي الاردبيلي
ص٣٧٧