أم كلانا واقف و الدهر يسري لَسْتُ أدري
يا اينكه من و مسير هر دو ساكنيم و روزگار در حركت است ؟ نميدانم
قيل لي في الدير قوم أدركو سرّ الحياتي * غَيرُ أني لم أجد غير عقول آسناتي
و قلوب بليت فيه المني وهي رفاتي * فإذن بالباب مكتوب عليه لست أدري
( وقتى ديدند ذهن من انباشته از سؤالهاى بيجواب است ) به من گفتند : به كليسا برو و از كشيشها بپرس . آنها ميدانند كه اول و آخر دنيا چه بوده است و تو از كجا آمدهاى و به كجا خواهى رفت . آنها از اسرار جهان خلقت باخبرند . من هم زود به كليسا رفتم تا پاسخ سؤالهايم را بيابم ؛ اما در آنجا به جز مشتى مغزهاى پوسيده و مندرس و دلهايى مرده و پژمرده چيزى نديدم . وقتى خواستم از كليسا خارج شوم ، ديدم روى سردر كليسا نيز نوشتهاند : لست أدرى ، ما چيزى نميدانيم . بعد ابوماضى ميگويد از دريا پرسيدم ، دريا نيز بلد نبود و . . . .
أبوماضى درست ميگويد ؛ هيچكس از اسرار جهان با خبر نيست . خود خدا بايد ما را از اسرار خلقت آگاه كند و قدرى از اين اسرار ، به خوبى ، در اين سوره بيان شده است . ما كور به دنيا مىآييم و كور از دنيا ميرويم . زندگى و هستى را منحصر در خودمان و خانوادهمان و اتاق و كار و زندگى و ميز و صندليمان ميدانيم .
آقاى طباطبايى مىفرمايد : خداوند در سوره الرحمن از خلقت انسان شروع كرده و سپس تعليم او و . . . همهء نعمتها را يكى يكى