شرح
الف : نسبت به بعضى از امور اعتقادى بايد عقيده داشت لكن منظور از اعتقاد ، « يقين » نيست بلكه مقصود ، « عقد القلب » است يعنى : انسان ، آن امر اعتقادى را به نحوى با قلبش در ميان گذارد كه بتواند قلب را در برابر آن ، خاضع و تسليم نمايد گرچه آن امر اعتقادى « صددرصد » نباشد « 1 » .
براى تقريب به ذهن به ذكر مثالى مىپردازيم : فرض كنيد معاد ، جسمانى هست - نه اينكه تنها روحانى باشد ، يعنى : جسمانيت هم در معاد ، اخذ شده - و كسى بگويد : معاد جسمانى از ادلهء شرعيه استفاده مىشود و هر مسلمانى بايد به آن ، معتقد باشد لكن سؤال ما اين است كه : آيا معناى اعتقاد به معاد جسمانى ، اين است كه انسان ، نسبت به آن ، يقين داشته باشد و بر جسمانيت آن ، برهان اقامه نمايد مانند « معرفة اللّه » كه يك امر يقينى هست و انسان بايد از طريق برهان قطعى ، يقين به مبدأ داشته باشد .
شايد نفس معاد هم بايد مانند « معرفة اللّه » برهانى باشد اما راجع به خصوصيات معاد - مانند جسمانيت - آن مقدارى كه از ادله استفاده مىشود ، اين است كه :
انسان بايد قلب خود را در برابر آن تسليم نمايد و با آن گره بزند اما اينكه بايد « برهان » بر جسمانيت معاد ، قائل شود ، دليلى برآن ، قائم نشده و ادلهء عقليه هم بر اصل معاد دلالت دارد اما جسمانيتش را ادلهء شرعيه بيان مىكند و چهبسا ادلهء مذكور ، مفيد يقين نباشد لكن اين مطلب را افاده مىكند كه : وظيفهء يقينى و قطعى ، اعتقاد به معاد جسمانى هست .
از آنچه بهعنوان مثال بيان كرديم ، نتيجه مىگيريم كه : به مجرد شنيدن كلمهء اعتقاد و امور اعتقادى نبايد در ذهن انسان خطور كند كه مقصود از آنها ، امورى هست كه انسان بايد نسبت به آنها يقين داشته باشد « 2 » بلكه امور اعتقادى بر دو قسم است و در يك قسم
هامش
( 1 ) - كلمهء « اعتقاد » از « عقد القلب » است يعنى : انسان قلبش را با آن امر اعتقادى گره بزند گرچه يقين هم نداشته باشد .
( 2 ) - چهبسا افرادى هستند كه به مجرد اينكه يك مسألهء اعتقادى ، مطرح مىشود توهم مىكنند ، امر اعتقادى ، همان است كه انسان بايد نسبت به آن يقين داشته باشد .