تعلّق مىگيرد ، سپس عبد از آن اطلاع پيدا مىكند و اگر عبد مطيعى باشد ، انبعاث پيدا كرده و دستور مولا را موافقت مىكند . و گاهى هم هواى نفس بر او غلبه كرده و با دستور مولا مخالفت مىكند . دليل سوّم : اگر از مولاى عرفى كه عبد خود را مخاطب به خطاب « ادخل السوق و اشتر اللّحم » قرار داده سؤال كنيم كه انگيزهء شما از توجّه اين امر به عبد چيست ؟ او در جواب مىگويد : مىخواهم راهى براى تحقّق خارجى دخول سوق و اشتراء لحم - كه در خارجْ وجود ندارد - پيدا كنم . « 1 » و چيزى كه وجود نداشته و بخواهد وجود پيدا كند ، جز طبيعت نمىتواند باشد . طبيعت ، داراى دو حالت است : عدم و وجود . و غير از طبيعت ، چيزى نداريم كه داراى اين دو حالت باشد . اگر « زيد » به معناى « وجود خارجى متشخّص به عوارض شخصيّه » باشد ، ديگر معنا ندارد كه با حفظ تقيّد به وجود خارجى ، حالت عدم برآن پيدا شود . اين مانند « الموجود معدوم » است كه نمىتواند قضيّهء صادقى باشد . مگر اين كه گفته شود : « زيد ، با وجود اين كه فرديت و خارجيّت دارد ، مانند طبيعت است كه گاهى معدوم و گاهى موجود است و در معناى آن تقيّد به وجود خارجى مطرح نيست » . اين حرف ، تناقض است . امكان ندارد چيزى فرديّت داشته باشد ولى عوارض فرديه و وجود خارجى نداشته باشد . فرديّت داراى سه خصوصيت است : طبيعت ، وجود و خصوصيات فرديّه .
لذا فرد با لحاظ تقيّدش به وجود خارجى نمىتواند داراى دو حالت وجود و عدم باشد .
تنها چيزى كه موضوعش محفوظ و داراى دو حالت عدم و وجود است عبارت از ماهيت و طبيعت است . ممكن است در اينجا گفته شود : غرض مولا تنها با وجود خارجى مأمور به حاصل مىشود . ماهيت و وجود ذهنى آن هيچگونه دخالتى در تحقق غرض مولا ندارد . در پاسخ مىگوييم : اين كه وجود خارجى مؤثر در تحصيل غرض مولاست ،
هامش
( 1 ) - فعلًا كارى به اين كه دخول سوق ، واجب غيرى است نداريم .