دايرهء ماهيت انسان نيست بلكه عارض بر ماهيت است . « 1 » امّا در محدودهء حمل شايع صناعى ، قضيّهء « الإنسان موجود » قضيّهء صادقى است . در اين صورت معناى « الإنسان موجود » اين است كه اين ماهيت در خارج اتصاف به وجود خارجى پيدا كرده است .
چنين قضيّهاى صادق است و هيچ منافاتى با قضيّهء « الماهية من حيث هي هي ليست إلّا هي لا موجودة و لا معدومة . . . » ندارد . « لا موجودة » به اين معناست كه وجودْ در ذات ماهيت دخالتى ندارد ، امّا « موجود » در « الإنسان » به اين معناست كه وجود به عنوان يك امر خارج از ماهيت و عارض بر ماهيت ، با ماهيت اتحاد پيدا مىكند . قضيّهء « الإنسان كلّي » نيز همينطور است . اگرچه معروضْ نفس ماهيت است و پاى وجود ذهنى و وجود خارجى در آن نيست ولى همين قضيّه را به دو صورت مىتوان تشكيل داد : 1 - اگر قرار باشد كلّيت به عنوان ذات و ذاتى - يعنى جنس و فصل - ماهيت انسان مطرح باشد ، چنين قضيهاى كاذب خواهد بود . 2 - اگر كلّيت به عنوان عرض براى انسان مطرح باشد - آنهم « عرض » ى كه اختصاص به انسان ندارد بلكه در بقر ، غنم ، بعير و ساير انواع حيوان هم مطرح است - در اين صورت قضيّهء « الإنسان كلّي » مانند قضيّهء « زيد إنسان » خواهد بود .
همانطور كه قضيّهء « زيد إنسان » - با توجه به اين كه زيد يكى از مصاديق انسان است - قضيّهء حمليّه به حمل شايع صناعى و صحيح است ، قضيّهء « الإنسان كلّي » نيز همينطور است . و اين كه موضوع در آن ، نفس طبيعت است و وجود ذهنى و وجود خارجى در آن نقش ندارد ، بدان معنا نيست كه حمل در قضيّهء « الإنسان كلّي » حمل اوّلى ذاتى است بلكه حمل آن حمل شايع صناعى است . مثال ديگر : در قضيّهء « الإنسان موجود » كه وجود عارض ماهيّت مىشود ، موضوع در اين قضيّه عبارت از ذات ماهيت و نفس طبيعت انسان است و موجوديّت ، عارض بر
هامش
( 1 ) - حال آيا اصالت با وجود است يا با ماهيت ؟ بحث ديگرى است .