« ممتنع » قرار مىگيرد ، قيد وجود ذهنى ندارد . اگر بخواهيم قضيّهء فوق را اينگونه معنا كنيم كه « شريك الباري مقيّد به وجود ذهنى ، در خارج ممتنع است » ، بايد « الانسان » هم ممتنع باشد ، چون انسان مقيّد به وجود ذهنى هم در خارج ممتنع است ، زيرا وجود ذهنى با وجود خارجى تباين و تغاير دارند . اين كه گفته مىشود : « شريك الباري ممتنع فى الخارج » و گفته نمىشود : « الإنسان ممتنع في الخارج » ، كاشف از اين است كه در اين قضيّه ، تقيّد به وجود ذهنى مطرح نيست ، هرچند خود اين قضيّه در ذهن تشكيل شده ولى نمىتوان پاى تقيّد به وجود ذهنى را به ميان آورد . نفس « شريك البارى » و ماهيت آن اتصاف به امتناع در خارج دارد ولى نفس ماهيت انسان را نمىتوان متصف به امتناع در خارج دانست . در نتيجه ما قضايايى داريم كه محمول و وصف در آنها نه ذات ماهيت است و نه اجزاء ماهيت بلكه از عوارض ماهيت است ولى معروض و موصوف آن خود ماهيت است ، بدون اين كه وجود ذهنى يا وجود خارجى كمترين نقش را داشته باشد و الّا جلوى صدق قضيّهء حمليه يا وصفيّه گرفته مىشود . ممكن است گفته شود : شما از طرفى مىگوييد : در « الإنسان كلّي » معروض براى كلّيت عبارت از ذات ماهيت است و از طرفى در فلسفه ثابت شده است كه « الماهية من حيث هي هي ليست إلّا هي لا موجودة و لا معدومة . . . و لا كلّيّة و لا غير كلّيّة » پس چگونه بين اين دو جمع مىكنيد ؟ در پاسخ مىگوييم : قضيّهء فلسفى « الماهية من حيث هي هي ليست إلّا هي . . . » به اين معناست كه « ماهيت در عالم ذات و ذاتياتش چيزى جز خودش نيست » و به تعبير روشنتر : ماهيت در عالم حمل اوّلى ذاتى ، از محدودهء خودش تجاوز نمىكند . در محدودهء حمل اوّلى ذاتى ، قضاياى « الإنسان حيوان ناطق » ، « الإنسان حيوان » و « الإنسان ناطق » درست است ولى در همين محدوده ، قضيّهء « الإنسان موجود » غلط است ، چون وجود نه جنس انسان است و نه فصل آن . و به عبارت ديگر : وجود ، در
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 339
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٣٣٩