تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
نيست و هيئت هم به معناى بعث و تحريك اعتبارى است ولى تعلّق بعث و تحريك اعتبارى به ماهيت ، به دلالت عقل ، پاى وجود را به ميان مىآورد . عقل مىگويد : مبعوث اليه در بعث و تحريك اعتبارى - مانند مبعوث إليه در بعث و تحريك حقيقى - عبارت از وجود ماهيت است . بنابراين وقتى ما مىگوييم : « الصلاة مبعوث إليها » اگرچه در اين قضيّه ، سخنى از وجود به ميان نيامده است - نه در موضوع آن و نه در محمولش - امّا نفس همين مبعوث اليه بودن صلاة ، به دلالت عقل ، پاى وجود را به ميان مىآورد و گويا شما گفته‌ايد : « وجود الصلاة مبعوث إليه » . امّا اگر تعبير به وجود كرديد ، دلالتْ دلالت لفظى مىشود و اگر وجود را در عبارت نياوريد ، دلالت آن ، دلالت عقلى مىشود ولى مفاد ، همان مفاد است . در اينجا نه تنها عقل ، مسألهء وجود را مطرح مىكند بلكه عرف هم اين معنا را درك مىكند بدون اينكه لازم باشد مسألهء اصالة الوجود با براهينش نزد عرف روشن باشد . در حقيقت ، يك ملازمهء عرفيه‌اى هم تحقّق دارد ، بدون اينكه فهم عرف ، مستند به مفاد الفاظ و دلالت لفظى و مسألهء تبادر و استعمال و مستعمل فيه باشد ، حتّى دلالت مجازى هم در كار نيست . امّا در عين حال ، يك چنين لابديّتى را كه عقل درك مىكند ، عرف هم درك مىكند . وقتى مولا به عبدش مىگويد : « سافر إلى تهران » ، عرف در مقام نقل مىگويد : « بعث المولى عبده الى إيجاد السفر إلى تهران » . درحالىكه « وجود » نه در ماهيت سفر مطرح است و نه در هيئت « سافر » ، بلكه عرف يك چنين لابديّتى را درك مىكند . در نتيجه ما با مرحوم آخوند در اين معنا موافقيم كه « در مسألهء تعلّق اوامر به طبايع ، نفس طبايعْ مراد نيست ، بلكه مقصود ، وجود طبايع است » ولى اختلاف ما با ايشان در استدلال بر اين مسئله است كه ايشان از طريق « الماهية من حيث هي هي ليست إلّا هي . . . » وارد شد و ما گفتيم : دليل ايشان ، بر مدّعا تطبيق نمىكند ، زيرا مدّعا ، حمل شايع صناعى است ولى دليل در ارتباط با حمل اوّلى ذاتى است . امّا نسبت به حرف صاحب فصول رحمه الله - كه وجود را داخل در مفاد هيئت امر مىدانست - دليلى بر كذب آن نداريم ، ولى ظاهراً اين‌طور نيست . بلكه هيئت ، براى