تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
اعتماد نكرده باشد . پس اينجا جاى أصالة الظهور نيست . أصالة الظهور ، موضوعْ لازم دارد . بايد ظهور تحقق داشته باشد ، هرچند كه ظهور ، منحصر به محدودهء معناى حقيقى نيست و همان‌طوركه قبلًا گفتيم : « در معناى مجازى هم ظهور تحقق پيدا مىكند » . جريان اصالة الحقيقة : آيا در اينجا مىتوان اصالة الحقيقة را مطرح كرد ؟ در اصالة الحقيقة دو احتمال وجود دارد : احتمال اوّل : اين است كه أصالة الحقيقة ، يك اصل مستقل نباشد بلكه شعبه‌اى از أصالة الظهور باشد ، زيرا أصالة الظهور ، هم در ظهور در معناى حقيقى مطرح است و هم در ظهور در معناى مجازى . و أصالة الحقيقه ، تنها بخش ظهور در معناى حقيقى را دلالت مىكند . بنابراين احتمال - كه واقع هم همين است - در جاهايى كه كلام مشتمل بر چيزى است كه صلاحيت قرينيت دارد ، نه أصالة الظهور پياده مىشود و نه أصالة الحقيقه . احتمال دوم : اين است كه بگوييم : أصالة الحقيقة ، يك اصل عقلايى تعبدى است كه در بين عقلا هم ، اصل تعبدى فرض كنيم و بگوييم : اين اصل ، هيچ پايه و ريشه‌اى ندارد ، استناد به ظهور هم ندارد . مورد أصالة الحقيقه جايى است كه در حقيقى بودن و مجازى بودن يك استعمال شك كنيم ، اگرچه در هيچ‌كدام هم ظهور نداشته باشد و گويا همين حقيقى بودن ، يك رجحان و مزيّتى است كه سبب مىشود كلام را بر معناى حقيقى حمل كنيم ، درحالىكه از نظر عدم ظهور با معناى مجازى مشترك است . اگر ما در باب أصالة الحقيقه يك چنين مبنايى را اختيار كرديم ، بايد در جملهء « رأيت أسداً و ذئباً يرمي » بگوييم : « اسد ، حمل بر معناى حقيقى مىشود ولى نه به خاطر ظهور در آن معنا بلكه به خاطر أصالة الحقيقه كه يك اصلى است كه تعبداً نزد عقلا معتبر است » . ولى اين مبنا را نمىتوان پذيرفت كه اصلى در بين عقلا بدون جهت و فقط به