قضيّهء ضروريّهء موجبه ، از دايرهء سؤال از علّت خارج است . قضيّهء ضروريهء سالبه نيز اين چنين است . وقتى مىگوييد : « الإنسان ليس بحجر بالضرورة » ، در اين صورت ، سؤال از علّت دربارهء عدم حجريّت ، مفهومى ندارد و انسان ، هميشه ملازم با عدم حجريّت است و اين ، مطلب تازهاى نيست كه علّت ، آن را به وجود آورده باشد . امّا در قسم سوم ، يعنى جايى كه نه ثبوت محمول ضرورى است و نه عدمش ضرورت دارد ، اگر شما محمول را براى موضوع ، ثابت كرديد ، جاى سؤال از علّت هست كه كسى سؤال كند : « جانب ثبوت و عدم ثبوت محمول ، براى موضوع ، به طور مساوى بود ، چه شد كه جانب ثبوت ، رجحان پيدا كرد ؟ يا چه چيز سبب شد كه جانب عدم ، رجحان پيدا كرد ؟ » لذا در باب ماهيات ممكن الوجود ، مىتوان از علّت سؤال كرد . بنابراين در قضيّهء « الذاتي لا يعلّل » ، ملاك عدم نياز به تعليل ، ضرورى الثبوت يا ضرورى العدم بودن محمول است و اين ملاك ، در چهار مورد وجود دارد : مجموع ماهيت ، جنس ماهيت ، فصل ماهيت ، لازم ماهيت . و در غير اين موارد ، مىتوان از علّت ، سؤال نمود . مثلًا : نمىتوان سؤال كرد : « لِمَ جعل الإنسان انساناً ؟ » ولى مىتوان گفت : « لِمَ وجد الإنسان » ، چون انسانيت ، براى انسان ، ضرورى است امّا وجود ، براى او ضرورت ندارد . ماهيت انسان ، نسبت به وجود و عدم ، متساوى است و اين چنين نيست كه يكى از طرفين براى او ضرورت داشته باشد .
3 - معناى سعادت و شقاوت چيست ؟
مفهوم سعادت و شقاوت ، در محيط عقلاء و در محيط شرع ، متّحد است . سعيد به كسى گفته مىشود كه به خواستهها و آمال خود رسيده باشد و شقي به كسى گفته مىشود كه نتوانسته به خواستههاى خود جامهء عمل بپوشاند . ولى چون اغراض انسانها مختلف است ، معنا نيز فرق پيدا مىكند . مفهوم سعيد ، از ديد و نظر مردمى كه تمام توجهشان به امور مادى است اين است كه انسان به تمام مسائل و امور زندگى ، اعمّ از جاه ، مقام ، تمتّعات و لذّات ، نائل