آنوقت گويا از ايشان سؤال مىشود : شما در مورد « اللَّه تعالى عالم » مسئله را چگونه حل مىكنيد ؟ ايشان مىخواهد بفرمايد : در اينجا هم تلبّس تحقّق دارد ، ذات خداوند ، متلبّس به علم و قدرت است ولى نه آن تلبّسى كه عرف درك مىكند . عرف از معناى تلبّس ، اثنينيت و مغايرت حقيقى بين ذات و مبدأ را مىفهمد . به عبارت ديگر : آنچه عرف از تلبّس مىفهمد ، تلبّس معمولى است و تلبّسى كه در مورد ذات پروردگار وجود دارد و بالاترين مرتبهء تلبّس است - چون به حدّ عينيّت و اتّحاد رسيده است - براى عرف قابل درك نيست . و در حقيقت ، عرف ، اين را تلبّس به حساب نمىآورد . مرحوم آخوند مىفرمايد : ولى ما مجبور نيستيم كه در همهء موارد به عرف مراجعه كنيم . آنجا كه ما مجبوريم به عرف مراجعه كنيم در ارتباط با مفاهيم است . ما وقتى به عرف مراجعه كنيم و معناى مشتق را بپرسيم ، عرف مىگويد : « مشتق ، ذات متلبّس به مبدأ است » . ولى تشخيص مصاديق تلبّس ، مربوط به عرف نيست . عرف جايى را كه به نحو اتّحاد و عينيت است ، به عنوان تلبّس نمىداند . و ما هم در مصاديق كارى به عرف نداريم بلكه فقط در اصل معناى مشتق بايد به عرف مراجعه كنيم . « 1 »
نظريّهء پنجم : نظريّهء امام خمينى رحمه الله و آيتاللَّه خويى « دام ظلّه »
آنچه از كلام اين دو بزرگوار استفاده مىشود اين است كه ما اصلًا نيازى به تلبّس ذات به مبدأ نداريم . مرحوم آخوند ، تلبّس ذات به مبدأ را معتبر دانست و ناچار شد دايرهء تلبّس را توسعه دهد و عنوان تلبّس را شامل مواردى كه عرف نمىپذيرد بداند . در نتيجه مجبور شد مرجعيت عرف را خدشه دار كرده بگويد : عرف ، فقط در تعيين مفاهيم ، مرجعيت دارد ولى در تشخيص مصاديق ، لازم نيست به عرف مراجعه شود . اين دو بزرگوار مىفرمايند : ما مىگوييم : چه كسى گفته : « در مشتق ، عنوان تلبّس اعتبار دارد » ، تا شما ناچار شويد يك چنين مشكلاتى براى خودتان پيش آوريد ؟ خير ، نه آيهاى مسألهء تلبّس را مطرح كرده و نه روايتى در اين زمينه وارد شده است ، حتّى
هامش
( 1 ) - كفاية الاصول ، ج 1 ، ص 86 و 87