اين تركيب وصفى ، موصوف « 1 » شما تكرار پيدا كرده باشد ، چرا ؟ لابد مرحوم آخوند مىخواهد بگويد : اگر شما مفهوم شىء را اخذ كرده باشيد بايد بگوييد : « زيد الذي شىء له الكتابة » و در اينجا شىء ، همان زيد است . و اگر مصداق شىء را اخذ كرده باشيد بايد بگوييد : « زيد الذي زيد له الكتابة » ، در نتيجه لازم مىآيد كه موصوف در تركيب شما تكرار شده باشد درحالىكه ما بالوجدان مىبينيم كه چنين تكرّرى در كار نيست . « 2 » پاسخ دليل مرحوم آخوند : ما در جواب مرحوم آخوند مىگوييم : آنچه شما در ارتباط با مصداق گفتيد « 3 » ، مورد قبول ما نيست و برفرض هم آن را بپذيريم ، « 4 » مطلبى كه در ارتباط با مفهوم گفتيد نمىتواند مورد قبول ما واقع شود . اگر ما مفهوم شىء را در « الكاتب » اخذ كرديم و بعد به منظور « الكاتب » گفتيم : « زيد الذي شىء له الكتابة » ، كجا موصوف تكرار شده است ؟ اگر ما الذي را برداريم ، قضيّهء حمليّه درست مىشود ، مثل اين كه بگوييم : « زيد شيء له الكتابة » . شما مىخواهيد حرف مرحوم محقّق شريف را بگوييد و ادّعاى انقلاب قضيّهء ممكنه به قضيّهء ضروريّه را بنماييد ، درحالىكه ظاهر كلام شما اين است كه اين مطلب ، غير از ادّعاى انقلاب است . اگر ما قضيّهء حمليّهاى بهصورت « زيد شيء له الكتابة » تشكيل داديم آيا تكرارى در كار است ؟ آيا موضوع را در محمول اخذ كردهايم ؟ شما مىگوييد :
« شىء به عنوان عرض عام مطرح است » ، اگر ما شىء را به عنوان عرض عام ، صريحاً يا در بطن كاتب و ضاحك اخذ كرديم ، كجا موصوف تكرار شده است ؟ موصوف ما زيد است ، انسان است . انسان ، حيوان ناطق است و شىء به عنوان عرض عام مطرح است .
اگر « الإنسان شيء له الكتابة » به عنوان تكرار موصوف مطرح است شما همه جا اين حرف را بزنيد . در « الإنسان ضاحك » و « الإنسان ناطق » نيز همين حرف را بگوييد . در
هامش
( 1 ) - موصوف در اينجا همان زيد است و الكاتب ، صفت آن مىباشد .
( 2 ) - كفاية الاصول ، ج 1 ، ص 82
( 3 ) - يعنى دخالت مصاديق شىء در معناى مشتق .
( 4 ) - چون آنجا از محلّ بحث ما خارج است لذا مسألهء مهمّى نيست .