قرار مىگيرد - يك چيز نيست بلكه درحقيقت دو چيز است . « الإنسان ضاحك » به معناى « الإنسان شيء له الضحك » است بنابراين عنوان « شيء » در معناى ضاحك دخالت دارد . در مورد ناطق هم همينطور است . پس اينجا هم ترتيب امور معلومه تحقّق دارد . « 1 »
كلام محقّق شريف رحمه الله در حاشيهء شرح مطالع
محقّق شريف رحمه الله خطاب به شارح مطالع مىفرمايد : اين حرف كه « هريك از ناطق و ضاحك ، دو شىء مىباشند » باطل است ، زيرا شما كه پاى « شىء » را در معناى ناطق و ضاحك بهميان مىآوريد آيا مقصود شما از « شىء » چيست ؟ آيا مراد شما مفهوم شىء است يا مصاديق آن ؟ مفهوم شىء ، يك مفهوم كلّى است . آيا شما مىگوييد : مفهوم شىء ، جزئيّت دارد براى معناى مشتق ؟ يا اين كه مىگوييد : مصاديق شىء ، جزئيّت دارند براى معناى مشتق ؟ انسان در « الإنسان ضاحك » ، مصداق شىء است . حيوان ، مصداق شىء است . زيد و عَمرو و بكر از مصاديق شىء هستند . مىفرمايد هركدام را كه قائل شويد داراى تالى فاسدى است كه شما نمىتوانيد به آن ملتزم شويد : اگر قائل به جزئيّت مفهوم شىء براى مشتق بشويد و بگوييد : معناى « الإنسان ناطق » عبارت از « الإنسان شيء له النطق » است ، ما مىگوييم : آنچه از خارج براى ما معلوم است اين است كه « ناطق » به عنوان فصل براى « انسان » است و فصل هر چيز ، مقوّم ماهيّت آن چيز مىباشد . « انسان » يك معناى جوهرى است و « ناطق » به عنوان فصل آن مىباشد و به عبارت ديگر : « ناطق » در اينجا به عنوان مقوّم ذات و مقوّم جوهر قرار گرفته است . حال جاى اين سؤال است كه اگر قرار باشد « شىء » در معناى « ناطق » دخالت داشته باشد آيا اين « شىء » جوهر است يا به صورت عرض عام است
هامش
( 1 ) - شرح المطالع ، ص 11