« حجريّت » است كه تحليل آن هيچ ربطى به مقام دلالت لفظ ندارد . تحليل در مورد « حجر » مربوط به واقع « حجريّت » است ولى تحليل در باب مشتق ، مربوط به لفظ است ، مربوط به مادّه و هيئت است ، مربوط به تركيب لفظى بين مادّه و هيئت است ، اگرچه مادّه بدون هيئت تحقّق پيدا نمىكند و تحصّل مادّه با هيئت است ، همانطور كه در واقعيّات ، تحصّل مادّه و هيولا با صورت است ، ولى بالاخره واقعيّت دو مطلب است امّا گويا اين دو با هم متّحد شده و مادّه و صورت ، يكى شدهاند ، مادّه و هيئت ، وحدت پيدا كردهاند . در نتيجه تشبيهى كه مرحوم آخوند ذكر مىكند بهنظر ما صحيح نيست . ولى اصل مسئله ، همان چيزى است كه مرحوم آخوند مىفرمايد : كه معناى بساطت مشتق اين است كه هنگام شنيدن مشتق ، يك معنا به ذهن انسان بيايد و انسان ، يك معنا را تصوّر كند ، اگرچه اين معنا با تحليل عقلى به دو شىء و چهبسا به سه شىء منحل گردد . ولى اين انحلال ، ربطى به اصل معنا ندارد . معناى « ضارب » ، واحد است ، همان چيزى كه ما در فارسى از آن به « زننده » تعبير مىكنيم . حال اگر از ما سؤال كنند : آيا مفهوم اين « زننده » بسيط است يا مركّب ؟ پاسخ مىدهيم : « زننده » ، يك مفهوم بسيط است ، ولى اگر همين « زننده » را تحليل كنيم ، انحلال پيدا مىكند ، امّا در عالم مفهوميّت و مدلوليّت ، شىء واحدى است . چيزى كه در مقابل اين بساطت قرار مىگيرد عبارت از تركيب است . تركيب نيز بهمعناى تركيب تصوّرى و تركيب ادراكى و لحاظى است . شما از شنيدن دو كلمه ، يك معنا به ذهنتان نمىآيد بلكه چند معنا به ذهنتان مىآيد ، هرچند ارتباط بين اين دو كلمه ، ارتباط ناقص باشد - كه حتماً هم بايد به ارتباط ناقص مثال بزنيم - مثل مضاف و مضاف اليه . شما وقتى مضاف و مضاف اليه - مثل « ابن زيد » - را مىشنويد ، سه معنا به ذهنتان مىآيد ، يك معنا ، مفاد مضاف ، معناى ديگر ، مفاد مضاف اليه و معناى سوّم ، ارتباطى كه بين مضاف و مضاف اليه است كه اگر به جاى « ابن » كلمهء « غلام » را بگذاريم ، آن معنا به ذهن ما نمىآيد و اگر به جاى « زيد » كلمهء « عَمرو » را بگذاريم ، باز
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 477
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٤٧٧