( وَ إذ ابْتَلى إبراهيم رَبّه بِكلِماتٍ فَأتَمَّهُنَّ قالَ إنّى جَاعِلك للنّاسِ إماماً ) يعنى اگر ابراهيم عليه السلام كلمات خداوند را اتمام نمىكرد و از آن آزمايشات سخت بيرون نمىآمد ، چنين منصبى به او داده نمىشد . آزمايشات حضرت ابراهيم عليه السلام بهقدرى سخت بوده كه تاريخ قبل و بعد مثل آن را نشان نداد كه كسى مأموريت ذبح فرزندش را پيدا كند بدون اين كه مسألهء شوخى و رؤياى معمولى باشد . حضرت ابراهيم عليه السلام با اين آزمايشهاى سخت به مقام امامت رسيد . معلوم مىشود كه مقام امامت مقام بسيار مهمى است كه به هركسى داده نمىشود . اين مقام ، متناسب با دامنى پاك است كه در سراسر عمر حتّى يك لحظه هم با ظلم و بتپرستى ارتباط پيدا نكرده باشد و الّا بتپرستى كجا و مقام امامت الهى كه به مراتب از مقام نبوّت بالاتر است كجا ؟ پس اين آيه به مناسبت اهميّت مقام امامت مىخواهد بگويد : « عهد امامت من به كسى كه تلبّس به ظلم پيدا كرده - حتى اگر اين تلبّس براى يك لحظه هم باشد - نمىرسد » . وقتى معناى آيه چنين است ، اين چه ارتباطى دارد با اين كه ظالم ، حقيقت در اعم باشد ؟ چه حقيقت در اعم باشد يا نباشد ، خلفاى ثلاثه به لحاظ بتپرستى ، حقيقتاً ظالم بودهاند ، اگرچه در حال تصدّى خلافت ، به حسب ظاهر ، عنوان ظلم و بتپرستى نداشتهاند ولى همان ظلم به لحاظ حال بتپرستى سبب مىشود كه آيه در مقابل آنها بايستد و آنها را از مقام شامخ امامت و خلافت الهى دور كند . بنابراين استدلال ائمّه عليهم السلام به آيهء شريفه مبتنى بر اين نيست كه مشتق ، حقيقت در اعم باشد . نتيجهء بحث در ارتباط با اقوال پيرامون مشتق از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه مشتق ، حقيقت در خصوص متلبّس به مبدأ است و قائلين به اعم ، نه ثبوتاً مىتوانند براى مدّعاى خود حرفى داشته باشند و نه اثباتاً مىتوانند دليلى اقامه كنند .
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 474
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٤٧٤