تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
نيست . مثلًا اگر ما به نحو سالبهء محصّله گفتيم : « زيد ليس بقائم » ، اين هم مىسازد با اين كه زيد ، وجود داشته باشد و قائم نباشد و با اين كه اصلًا زيد ، وجود نداشته باشد تا بخواهد قائم باشد يا نباشد يعنى سالبهء به انتفاء موضوع باشد . بنابراين اگر بگوييم : « زيد معدوم » به معناى « زيد ليس بموجود » است ، صورت قضيّه تغيير كرده و به صورت قضيّهء سالبه در مىآيد . سالبه‌اى كه با انتفاء موضوع هم سازگار است ، در اين صورت ديگر قاعدهء « ثبوت شيء لشيء فرع ثبوت المثبَت له » جريان ندارد . گفته نشود : « زيدٌ موجودٌ ، باطنش زيدٌ ليس بمعدومٍ است » ، زيرا موجود ، واقعيت و حقيقت است . اين غير از جايى است كه بين دو وجود ، تضادّ ثابت باشد . ممكن است در مورد جسم سياه گفته شود : ليس بأبيض و در مورد جسم سفيد گفته شود : ليس بأسود . هر دو درست است زيرا مسألهء تضاد بين دو وجود مطرح است و هر دو وجود ، وجود واقعى هستند ولى در مسألهء موجود و معدوم و مسألهء ممكن و ممتنع نمىتوان اين حرف را زد . « 1 » به‌نظر مىرسد راه حلّى كه امام خمينى رحمه الله بيان فرمود بهتر از راه‌حلّى است كه مرحوم اصفهانى به تبعيّت از صدر المتألّهين رحمه الله ارائه فرموده است .

3 - راه حلّ ديگر

ممكن است در اينجا مطلب ديگرى بگوييم و آن اين است كه مگر قاعدهء « ثبوت شيء لشيء فرع ثبوت المثبَت له » وحى منزل است ؟ اين قاعده در جايى جريان دارد كه محمول ، يك واقعيّت و حقيقتى باشد ، اين كه مىگوييد : « ثبوت شيء لشيء » يعنى اگر يك واقعيت و حقيقتى بخواهد براى حقيقت ديگرى ثابت شود ، اين نياز به ثبوت مثبت له دارد ولى جائى كه محمول ، يك حقيقت و واقعيت نباشد اين‌گونه
هامش
( 1 ) - مناهج الوصول إلى علم الاصول ، ج 1 ، ص 211 و 212 و تهذيب الاصول ، ج 1 ، ص 112 .