استعمال مجازى باشد . مىگوييم : اينجا جاى چنين احتمالى نيست . اصالة الحقيقة هم در اينجا جريان ندارد .
اشكال :
ممكن است كسى بگويد : مبناى استدلال شما بر اين بود كه در اينجا دو جمله داريم ، يك جملهء نافيه كه معنايش اين است : « لا تعاد الصلاة من غير هذه الامور الخمسة » و يك جملهء موجبه كه معنايش اين است : « تعاد الصلاة من ناحية هذه الامور الخمسة » و شما گفتيد : صلاة ، در هر دو جمله - روى وحدت سياق - يك معنا دارد . مستشكل مىگويد : در ناحيهء مستثنى منه ، چون جملهء نافيه است ، ما عدم الإعادة را به صلاة نسبت مىدهيم نه اعاده را . در اين صورت چه مانعى دارد كه بگوييم : مقصود از صلاة ، صلاة صحيحه است ؟ صلاة صحيح ، اعادهاش درست نيست و نمىتوان لزوم اعاده را به آن نسبت داد . ولى آيا اگر به صورت نفى بگوييم : « الصلاة الصحيحة لا تجب إعادتها » ، اين هم درست نيست ؟ چرا درست نباشد ؟ پيداست كه « الصلاة الصحيحة لا تجب إعادتها » . اما در ناحيهء جملهء مستثنى ما كلمهء « تعاد الصلاة » نداريم بلكه يك كلمهء « إلّا » داريم و شما كلمهء « تعاد الصلاة » را در ارتباط با آن پنج امر استفاده كرديد . به عبارت ديگر : آنچه در روايت مطرح است كلمهء « إلّا » است معناى « إلّا » هم همين است كه مىگوييد ، ولى آيا مىتوانيد بگوييد : روايت بهصورت جملهء ايجابيه ، « تعاد » را به « صلاة » نسبت داده است ؟ در مسائل ادبى ، ملاك و محور ، لفظ است . آيا مىتوان گفت : كلمهء « إلّا » از نظر ادبى جانشين جملهء « و تعاد الصلاة » شده است ، مثل انسان و بشر كه هركدام مىتوانند جانشين يكديگر شوند ؟ مستشكل مىگويد : ما نمىتوانيم چنين حرفى بزنيم . اگرچه معناى « إلّا » با « تعاد الصلاة » يكى است ولى « إلّا » هيچ جانشينى لفظى نسبت به « تعاد الصلاة » ندارد . در نتيجه ، ما ديگر در روايت ، عبارت « و تعاد الصلاة » نداريم تا گفته شود « صلاة » در جملهء « و تعاد الصلاة » نه مىتواند « صلاة