« اللَّه تعالى موجود » و « الجسم موجود » است ولى واقع مسئله برعكس است يعنى بايد بگوييم : « الموجود - يعنى الواقع - هو اللَّه » ، « الموجود هو الجسم » و . . . در نتيجه ، موضوع علم فلسفه ، جامع بين موضوعات مسائل است نه جامع بين محمولات . راه دوّم : ممكن است راه بهترى را بپيماييم و بگوييم : موضوعِ علمِ فلسفه ، « وجود » نيست بلكه قائلين به أصالة الوجود چون واقعيت را منحصر به وجود ديدند ، موضوع علم فلسفه را « وجود » قرار دادند . و موضوع علم فلسفه عبارت از « واقعيت » است . و موضوعات مسائل آن ، مصاديق همين واقعيت مىباشند . جسم ، يك واقعيت است . عرض ، يك واقعيت است . جوهر ، يك واقعيت است . اين واقعيت را قائلين به أصالة الوجود ، در محدودهء وجود مىبينند و قائلين به أصالة الماهية ، در محدودهء ماهيت مىبينند . تذكر : اشكالات فوق ، اشكالات نقضى و مقدماتى بر كلام مرحوم بروجردى بود .
ولى دو اشكال اساسى بر كلام ايشان وارد است كه بنياد كلام ايشان را متزلزل مىكند . اشكال چهارم : هدف ما از بحث پيرامون « تمايز علوم » چيست ؟ اگر اين معنا مسلّم باشد كه مثلًا اصول ، هزار مسئله مشخص و فقه هم هزار مسألهء مشخص دارد تمايز بين اينها چيست ؟ آيا با وجود اين ، باز هم بايد از « تمايز علوم » بحث شود ؟
وقتى ما در مسائل علوم ترديدى نداريم چه نيازى به بحث تمايز علوم داريم ؟ به بيان ديگر : آيا بحث تمايز علوم بحثى است كه فقط جنبهء علمى دارد و هيچ اثر عملى برآن مترتب نمىشود ، يا اينكه اثر عملى برآن مترتب است ؟ ما تمايز علوم را براى اين مىخواهيم كه اگر در مسألهاى شك داشتيم ، بر اساس ملاك تمايز علوم مشخص كنيم كه آيا آن مسئله جزء مسائل فقه است يا جزء مسائل اصول ؟ مثلًا در باب استصحاب ، اگر شك كرديم كه آيا مسألهء استصحاب از مسائل فقهيّه است يا از مسائل اصوليه ؟ با مراجعه به ملاك تمايز علوم ، علاوه بر مشخص كردن جاى بحث در رابطه با استصحاب ، اگر اثر عملى نيز دارد برآن مترتب كنيم .
مثلًا اگر كسى گفت : در مسائل فقه ، تقليد جريان دارد ولى در مسائل اصولى
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 116
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص١١٦