سئل عن العالم العلوي ؟ فقال : صور عارية عن المواد ، عالية « خالية - خ ل ) من القوّة و الاستعداد ، تجلّى لها فأشرقت ، و طالعها فتلألأت ، و ألقى في هوّيتها مثاله فأظهر عنها أفعاله ، و خلق الإنسان ناطقة إن زكّيها بالعلم و العمل ، فقد شابهت جواهر أوائل عللها ، و إذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد ، فقد شارك بها السبع الشداد .
بنگر كه حضرت وصىّ امام على عليه السّلام عالم علوى را تعريف فرموده است كه صورتهايى عارى از مواد و خالى از قوّه و استعداد است ، و حق تعالى مثال خود را در آنها القاء كرده است ، و افعال خود را بدانها در مظاهر عالم خلق اظهار داشته است .
صورتهاى اين چنين همان معقولاتاند كه عبارت از مثلاند ، هم مثل صور نوعيه خلقاند و هم مثل علميه خالق .
آن كه مرحوم فروغى گفت : « و به اين بيان مشكلاتى را كه در آغاز اين باب به آنها اشاره كردهايم پيش خود حلّ نمود . . . » ، در پايان ترجمه حال افلاطون در كتاب سير حكمت مطلبى را به عنوان مشكلات حكماء آورده است و گفته است :
براى آن كه آنچه از اين به بعد مىخواهيم بگوييم روشن باشد ، يادآورى مىكنيم كه چون در رفتار و گفتار حكماء درست بنگريم ، بر مىآيد كه گرفتار اين مشكل شدهاند كه آيا آنچه بر انسان احاطه دارد و آدمى آن را در مىيابد ، حقيقت و واقعيّت دارد يا ندارد ؟ اگر واقع است ، چرا متغيّر است و بر يكسان برقرار نيست ؟ اگر واقعيت ندارد ، آنچه به نظر انسان نمايش مىيابد چيست ؟ اگر كثرت و تعدّد ، حقيقى است ، پس چرا عقل و ذهن ما نگران وحدت است ؟ و اگر وحدت ، حق است ، چرا تكثّر در نظر ما جلوه دارد ؟ آيا محسوسات و مدركات ما معتبر هست يا نيست ؟ حصول علم و يقين براى انسان ميسّر است يا نه ؟ بارى ، حقيقت كدام است و تكليف آدمي چيست ؟ اين است مسئله لا ينحلّ كه از روزى كه انسان صاحب نظر شده ، آن را طرح كرده و در آن باب هر كسى بر حسب فهم گمانى داشته و خواسته است در اين شب تاريك راهى بجويد . . . .
وجه حلّ اين است كه اشياء واقعيّت دارند و سوفسطايى سخت به غلط رفته است .
و اشياء را دو گونه وجود است در طول هم : يكى مجرّد و ديگر مادّى . مجرّد واقع و
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 81
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٨١