و لا كاذب في قوله :
أنه رأى صورته و ما رأى صورته ، فما تلك الصورة المرئية و أين محلّها و ما شأنها ؟
فهى منفية ثابتة ، موجودة معدومة ، معلومة مجهولة ، أظهر اللّه تعالى هذه الحقيقة لعبده ضرب مثال ليعلم و يتحقّق أنه إذا عجز و حار في درك حقيقة هذا و هو من العالم و لم يحصل عنده علم بحقيقته ، فهو بخالقها أعجز و أجهل و اشدّ حيرة
و نبّه بذلك على أنّ تجليّات الحق أدق و ألطف معنى من هذا الذي قد حارت العقول فيه و عجزت عن ادراك حقيقته إلى أن بلغ عجزها إلى أن تقول : هل لهذا ماهية أو لا ماهية له فانها لا تلحقه بالعدم المحض و قد ادرك البصر شيئا ما ، و لا بالوجود المحض و قد علمت أنه ما ثم شيء ، و لا بالإمكان المحض . . . .
ترجمه : بدان كه برزخ عبارت است از امرى كه فاصل ميان دو امر است كه هيچگاه طرف قرار نمىگيرد ؛ مانند خط فاصل ميان سايه و نور خورشيد ، و مانند قول خداوند متعال :
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ * بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ
( الرحمن ، آيات 20 و 21 ) و معنى
لا يَبْغِيانِ
اين است كه يكى از آن دو دريا با ديگرى آميخته نمىشود ؛ اگر چه حسّ از فصل ميان آن دو عاجز است ، و عقل حكم مىكند كه بين آن دو حاجزى است كه فاصل ميان آنهاست . اين حاجز معقول برزخ است . پس اگر به حسّ ادراك شود ، آن محسوس يكى از دو امر طرفين است ، نه برزخ . و هردو امر متجاور كه برزخ افتقار دارند ، اين برزخ عين هيچيك از آن دو نيست و در او قوّه هريك از آن دو هست .
و چون برزخ امر فاصل بين معلوم و غير معلوم ، و بين معدوم و موجود ، و بين منفى و مثبت ، و بين معقول و غير معقول است ، در اصطلاح برزخ ناميده شده است و آن في نفسه معقول است و نيست مگر خيال « 1 » چه اين كه هرگاه آن را ادراك كردهاى و عاقلى مىدانى كه شىاى وجودى را ادراك كردهاى و بصر تو بر آن واقع شده است ، و از روى دليل به طور قطع مىدانى كه در آنجا چيزى برأسه فاصل باشد نيست . پس اين
هامش
( 1 ) . در چاپ بيروت دارد : « و ليس الّا الخيال » و در چاپ بولاق دارد : « و ليس بالخيال » . و ما أولى را صواب دانستيم و مطابق آن ترجمه كردهايم .