تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
كشف . . . » ، اين سخنى بسيار متين و محكم است و حرف ما نيز همين است كه كشف حضرات مكاشفين ، بر اين وجه است كه حقايق عقليه در صور مثاليه به انشاء نفس كه ذاتا و صفاتا و افعالا مثال بارى خود است ، در صقع ذات خود نفس متحقّق است ؛ چه اين كه فعل اوست و قيام صور مثاليه به نفس ، قيام فعل به فاعل است ، نه قيام عرض به محلّ ؛ لذا مكاشفات چه دليلى بر اثبات عالم مثال منفصل تواند بوده باشد ؟ ! و آن كه محقق لاهيجى در گوهر مراد فرمود : « و گاه باشد كه استدلال كنند . . . » ، اين استدلال را از حكمت اشراق شيخ اشراق نقل و شرح و ردّ كرده‌ايم . و آن كه فرمود : و نزد حكماى مشائين نه همين است كه دليل بر وجود عالم مثال نيست ، بلكه بر امتناعش هست » ، اين برهان را در بحث ابطال خلاء عنوان كرده‌اند . به آخر نمط اول اشارات شيخ رئيس آنجا كه گويد : « اشارة إنك تجد الأجسام في أوضاعها تارة متلاقية . . . » رجوع شود . پوشيده نماند كه تمثّل صور و اشباح اشياء در نفوس فلكيه باز مثل معلّقه اعنى عالم مثال متصل است ، و اتصال نفوس ناطقه انسانى بدانها و مشاهده آنها باز يك نحو ادراك عالم مثال متصل در صقع نفس ناطقه انسانى است و حال اين كه مثال اكبر آن است كه صور آن قائم به ذات خود باشند ، نه به مدركى ، خواه آن مدرك از نفوس فلكيه باشد و خواه انسانيه ؛ چنان كه از گوهر مراد نقل كرده‌ايم .

فصل پنجم

مطلبى ديگر از گوهر مراد محقّق لاهيجى : در آخر فصل هفتم از باب چهارم از مقاله سوم ( ط بمبئى ، ص 246 ) در تقرير مذاهب حكماء در معاد ، در تعلّق نفوس زكيّه و رديّه بعد از مفارقت از ابدان انسانيّه به ابدان عنصرى ديگر ، كه طائفه قائلين به تناسخ مىگويند ، و يا به ابدان مثاليه ، كه طائفه قائلين به مثال بر آن‌اند ، گويد : نزد هركه قائل نيست به تناسخ نفوس زكيّه و رديّه جمعيا بعد از مفارقت از ابدان انسانيّه متعلّق شوند با بدان مثاليّه نورانيّه و مظلمه و منعم يا معذّت باشند ؛ و چون بطلان
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 295 | حسن حسن زاده آملى