تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
موجودى غير از بدن است . اصل 24 . انسان از مرتبه نفس تا مرحله بدنش يك موجود متشخّص ممتدّ است ؛ و به عبارت ديگر انسان موجود ممتدّى است كه از مرحلهء أعلى تا به انزل مراتبش همه يك شخصيّت است . اصل 25 . جميع آثار بارز از بدن همه از اشراق و افاضه نفس است . « شيخ رئيس ابو على سينا گويد : مردم از جذب آهن ربا آهن را تعجّب مىكنند ، و از جذب و تصرّف و تسخير نفس مربدنشان را بىخبرند . » اصل 26 . آن گوهرى كه به لفظ « من » و « أنا » و مانند اينها بدان اشارت مىكنيم ، به نامهاى گوناگون خوانده مىشود ؛ چون : نفس ، و نفس ناطقه ، روح ، عقل ، قوّه عاقله ، قوّه مميّزه ، روان ، جان ، دل ، جام جهان‌نما ، جام جهان بين ، و رقاء ، طوطى ، و نامهاى بسيار ديگر ؛ ولى آنچه در كتب حكمت و السنهء حكماء رواج دارد ، همان پنج نام نخستين است . اصل 27 . بدن مرتبه نازله نفس است . اصل 28 . آن گاه كالبد تن ، بدن نفس است كه نفس در او تصرّف و بدان تعلّق داشته باشد و آثار وجوديش را در او پياده كند . اصل 29 . نفس را هردم در كشور وجودش شئون بسارى است كه هيچ شأنى او را از شأن ديگر باز نمىدارد . اصل 30 . در ميان انواع موجودات صاحب قوا و استعداد و هوش و بينش ، انسان را كه با آنها مىسنجيم مىبينيم كه وى از همهء آنها باهوشتر و زيركتر است ؛ پس جوهر انسان از جنس جواهر آنها برتر و شريفتر است . اصل 31 . نفس ناطقه بسان درختى است كه جميع قواى او شاخه‌هاى اويند .
النفس في وحدته كلّ القوى * و فعلها في فعله قد انطوى
اصل 32 . قوّه مصوّره به تنهايى صورتگر نطفه نيست . اصل 33 . فاقد شىء ، معطى آن به ديگرى نتواند بود ؛ و به عبارت ديگر : معطى كمال ، خود بايد أولا واجد آن باشد .