تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
و زايندهء مفهومات‌اند نه زاييده شده از مفهومات ؛ به عبارت ديگر صور ربّ النوع موجودات‌اند و آفرينندهء آنها هستند ؛ همان كه عوام خداوندان گفته و از ضعف عقل خويش آنها را مجسّم مىكنند و احوال ماديّات را به آنها نسبت مىدهند و حال آن كه آنها نواميس موجودات‌اند و مجرّد صرف‌اند و محسوسات نسبت به آنها مانند سايه و عكس مىباشند ؛ آنها اعراض‌اند و جوهر حقيقى صورند و صور زمان و مكان ندارند و جاى آنها در علم خداوند است . انتهى . بيان : از آنچه كه مرحوم فروغى دربارهء مثل از افلاطون نقل كرده است ، دو مطلب مهمّ و قابل توجّه است : يكى طريقه رسيدن به مثل يعنى راه اثبات ، و به عبارة أخرى دليل بر وجود مثل ؛ و ديگر در وجه تسميهء مثل به مثل . در مطلب اوّل گفت : و از طرف ديگر توجّه او به اين معنى كه شكلهاى هندسى و خواصّ آنها نمونهء خوبى است - تا آن كه گفته است : و آن معقولات چون به عالم مادّى پرتوى ببخشند و عكس بيندازند وجودهاى محسوس را صورت مىدهند كه ناقص و متغيّر و ناپايدار مىباشند . ولى به مجرّد اين كه محسوسات را تعقّل مىكنيم و معقولات آنها كه معانى و مفاهيم كليّه قائم به نفس ناطقه‌اند لا يتغيّر و كامل و ابدى است ، مستلزم اين مطلب نيست كه پس بايد افراد يك نوع را يك موجود مجرّد قائم بذاته نورى كلّى سعىّ وجودى باشد كه ربّ افراد آن نوع باشد ؛ بلى ، آن عبارت كه گفته است : « پس براى افلاطون به اشراقى مقرون به استدلال اين عقيده حاصل شد كه هر چيز حقيقتى دارد كامل و ثابت و پايدار . . . . » ، سخنى فوق عقل و استدلال است كه به اشراق برايش حاصل شده است ، ولى چگونه بايد براى ديگران ثابت شود ، و به چه نحوه بايد مستدل گردد ؟ ! آرى ، در آخر گفتارش كه گفت : « به زعم افلاطون چنان كه محسوسات منشأ حسّ مىباشند ، صور - يعنى مثل - منشأ مفهومات‌اند و زاينده مفهوماتند نه زاييده شده از مفهومات » باز خود حرف ديگر در اثبات مثل است ؛ و صدر المتألهين در وجود ذهنى اسفار در ادراك نفس ناطقه معقولات را به همين طريقى كه افلاطون گفته است : « صور ، منشأ مفهومات‌اند ؛ چنان كه محسوسات منشأ