تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
متغيّر و ناپايدار است . پس براى افلاطون به اشراقى مقرون به استدلال اين عقيده حاصل شد كه هر چيزى حقيقتى دارد كامل و ثابت و پايدار و آن معقول است نه محسوس ، و آن معقولات چون به عالم مادّى پرتوى ببخشند و عكس بيندازند ، وجودهاى محسوس را صورت مىدهند كه ناقص و متغيّر و ناپايدار مىباشند . افلاطون حقايق معقول را كه وجود واقعى مىشمارد ، و وجود محسوسات را به واسطهء پرتوى مىداند كه از آن معقولات به عالم مادّه مىتابد به قياس به موضوعات هندسى اشكال يا صور ناميده ؛ يعنى به لفظ يونانى ايدس
Eidos
خوانده كه معنى آن شكل و صورت است و همان لفظ است كه امروز در زبان فرانسه إيده
Idee
گفته مىشود ؛ و حكماى ما در بيان نظر افلاطون غالبا صورت را مثال و صور را مثل مىگويند ، و مثل افلاطونى ، كه فهم آن يكى از مشكلات فلسفه و در نزد حكماء موضوع مباحثات بسيار واقع شده ، همين صور است . اين كه هر چيزى حقيقتى دارد كه به واسطهء او آن چيز است ، محلّ اشكال نيست و همه كس مىتواند تصديق كند . اين هم كه حقايق اشياء را صور يا مثل نامند ، مانعى ندارد ؛ اصطلاح است و در اصطلاح مناقشه لازم نيست . به قول مولانا جلال الدين : « هر كسى را اصطلاحى داده‌اند » . در اين هم كه حقايق اشياء امورى باشند كه به تعقّل ادراك مىشوند ، مناقشه نمىكنيم . البتّه ادراك حقيقت هر چيز براى انسان وقتى دست مىدهد كه در آن تعقّل كند ، و اكتفا كردن به حسّ تنها ادراك حيوانى است و امتياز انسان به اين است كه در محسوسات خود تعقّل مىكند . آنچه در اين مورد موضوع بحث و اشكال است اين است كه : افلاطون آن حقايق معقول را كه صور ناميده ، داراى وجود مستقلّ بالذات و خارج از اشياء مىداند ؛ بلكه وجود حقيقى را فقط براى صور قائل است ، و اشياء را كه مردم عموما موجود واقعى مىدانند ، و حقايقى اگر قائل باشند ، آن حقايق را در آن اشياء وابسته به وجود آنها مىپندارند ، افلاطون موجود واقعى نمىداند ، مگر به اندازه‌اى كه از آن حقايق يعنى صور بهره‌مند باشند ؛ مثلا يك اسب يا يك سيب را به نظر آوريم ؛ مردم عموما آن اسب يا سيب را موجود واقعى مىدانند و شايد تصديق هم بكنند كه