قراى نور است كه در كنار رودخانه « آلشرود » واقع است . چون سنگهاى رودخانه مزبور آهنى است يعنى آهندار است در اطراف آن رودخانه كورههاى ذوب سنگ آهن بنا مىكردند و استخراج آهن مىنمودند و مرحوم حكيم ملّا على نورى قبل از تحصيل از كاركنان سنگكش آنجا بود و از اين كار امرار معاش مىكرد ؛ بعد توفيق الهى يارش شد و به تحصيل علم مشغول شد و بلغ ما بلغ .
كلمهء 311
عارف رومى در دفتر ششم مثنوى گويد :
اى ضياء الحق حسام دين و دل * كى توان اندود خورشيدى به گل
قصد كردستند اين گلپارهها * كه بپوشانند خورشيد ترا
چه بخواهم كز سرت آهى كنم * چون على سر را فراچاهى كنم
چون كه اخوان را دل كينهور است * يوسفم را قعر چاه اوليتر است
متأله سبزوارى در شرح « چون على سر را فراچاهى كنم » فرمايد : نسخه « فروچاهى » غلط است . و فرا به وزن سرا به معنى سوى و جانب باشد ؛ و نيز به معنى « در » است و « بر » كه معنى فى و على باشد در عربى . و آن حضرت چون محرم اسرار نمىيافت گاه چنين مىكرد چنان كه در منطق الطير است كه :
مصطفى جايى فرود آمد به راه * گفت آب آريد لشكر را ز چاه
رفت مردى باز آمد در شتاب * گفت پر خونست چاه و نيست آب
گفت پندارى ز درد كار خويش * مرتضى با چاه گفت اسرار خويش
چاه چون بشنيد آن تابش نبود * لاجرم پر خون شد و آبش نبود
و اين پر خون شدن چاه از درد على مرتضى از باب مبالغه مقبوله است مثل يكاد زيتها يضيء كه مقرب به صحّت چون « يكاد » چيزى مىآورند كه اينجا هم « پندارى » فرموده .
و اما سر فرا چاه كردن و اسرار گفتن اشارت است به كتمان از نامحرم اسرار ؛ و تأويلش آن است كه اسرار را بايد به كسى گفت كه عمق داشته باشد ، و يا در