منطقة البروجاند كه در اين صورت اخير مانند شمس بلا عرضاند زيرا كه شمس هميشه در سطح عظيمه منطقة البروج است .
و به استثناى شمس و قمر ، پنج كوكب سفلى و علوى را بدين سبب متحيره گويند كه نسبت به ما گاهى مقيم نمايند يعنى ايستاده به نظر آيند و گاهى متحرك ، و در حركت هم گاهى به سوى مشرق روند و دوباره بسوى مغرب بر مىگردند ، و گاهى بسوى مغرب رهسپارند و دوباره بسوى مشرق برمىگردند . مانند شخص سرگردانى ، مثلا يك طلبه كه براى تحصيل يك باب خانه اجارهاى در كوچهها گاهى متحير ايستاده است ، و گاهى بدين سوى و بدان سوى از چپ و راست در آمدوشد است ، به خصوص اگر بچهدار هم باشد .
و اين خود حكايت حال اين داعى است كه در عهد جوانى چنان كه افتد و دانى بدان مبتلا بودهام . وقتى در تهران آنقدر به اين كوچه و آن كوچه ، و اين بنگاه و آن بنگاه سرگردان شدم كه متحيره به حيرت آمدند و تو را طاقت نباشد از شنيدن ؛ از هر كس سراغ خانه مىگرفتم نخستين پاسخ پرسشم اين بود كه بچّهدارى ؟ مىگفتم آرى ، فقط دو نفريم و يك طفل رضيع به نام عبد اللّه داريم .
جواب مىشنيديم كه خانه اجارهاى نداريم ، آن هم با أخمى بدتر از صد زخم .
حتّى به طفل شيرخوارم رحم نكردند ، تا بالأخره در مسافرخانهاى يكباب اطاق محقّر اجاره كرديم و مدتى در آنجا بسر مىبرديم .
با آن وضع آشفته و آلفته ، به درس و بحث خود و ادراك محضر مبارك اساتيدم آرام و شادكام بودم ، و شعارم حشر با الم نشرح بود كه
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً
، و دثارم كريمه مدّثّر كه و لربّك فاصبر .
در آن حال به اقتضاى طبع جوانى ژوليده و شوريده ، نامهاى منظوم ، شيرين و دلنشين ، بيش از يكصد و پنجاه بيت به پيشگاه خداوند سبحان تقديم داشتم . پس از ارائه ارادت و وظيفه بندگى و مطالبى خواندنى عرض كردم :
فاعلا تن مفاعلن فَعَلن * لطف فرمانگر به حال حسن
من به فرمان تو گرفتم زن * اوفتادم بكوچه و برزن