لذا در الهى نامهام گفتهام : « الهى جان به لب رسيد تا جام به لب رسيد » . و نيز در غزلى كه در ديوانم مسطور است در اين باب گفتهام :
دولتم آمد به كف با خون دل آمد به كف * حبّذا خون دلى دل را دهد عزّ و شرف
يوسفم تحصيل دانش گشت و من يعقوبوار * از فراقش كو به كو ، كوكو به بانگ يا أسف
گر نبودى لطف حق از گريه شام و سحر * ديدگانم بىشك اينك بود در دست تلف
جوهر نفس ارنه روحانية السوس است پس * طالب اصلش چرا شد با دوصد شوق و شعف
گر كسان قدر دل بشكسته را مىيافتند * يك دل سالم نمىشد يافت اندر شش طرف
لوحش اللّه صنع نقّاشى كه از ماء مهين * پرورد درّ يتيمى را بدامان خزف
و از اين گونه گفتار به نظم و نثر بسيار داريم . و نيز در پيرامون همين كلمه مطالبى در درس پنجم دروس اتحاد عاقل به معقول داريم كه متمّم يكديگرند .
كلمهء 95
رؤيت أبصار غير از رؤيت بصائر است .
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ
« 1 » راقم در هر يك از دو رؤيت رسالهاى دارد كه مكرر به طبع رسيدهاند : يكى در إبطال رؤيت به أبصار ، و ديگر در اثبات رؤيت به بصائر يعنى لقاء اللّه تعالى شأنه .
شيخ صدوق - قده - در باب رؤيت كتاب توحيد باسنادش روايت كرده است :
عن ابى عبد اللّه - عليه السلام - قال : جاء حبر إلى أمير المؤمنين - عليه السلام - فقال يا امير المؤمنين هل رأيت ربك حين عبدته ؟ فقال : ويلك ما كنت أعبد ربا لم أره ، قال : و كيف رأيته ؟ قال : ويلك لا تدركه العيون في مشاهدة الأبصار و لكن رأته القلوب بحقائق الإيمان .
روايات جوامع فريقين در اثبات رؤيت ، كنوز رموز و اسرارند . و لكن جناب صدوق را در همان باب كتاب مذكور ، كلامى معجب است كه فرمود :
هامش
( 1 ) - سورهء انعام ( 6 ) : 103 .