چون ندانى تو سر ساختنش * چون تو هم كنى شناختنش
آنكه او نفس خويش نشناسد * نفس ديگر كسى چه پر ماسد
ممكن است كه سنايى در مقام حث و ترغيب به معرفت نفس گفته است كه نفسشناسى راه خداشناسى است و هرگاه توبه خود آگاه نكردى چگونه توانى خداى خود را شناسى ؟ و يا اينكه به لحاظ بعضى از مراتب معرفت اعنى معرفت به كنه گفته باشد و گرنه هيچ عاقلى به عدم امكان معرفت آن مطلقا ، تفوه نمىكند .
ب - در فص ابراهيمى در اينكه صفات و نسب اسمائيه بايد به ثبوت اعيان باشد گويد ثم ان الذات لو تعرت عن هذه النسب لم تكن الها ، و هذه النسب احدثتها اعياننا ، فنحن جعلناه بما لوهيتنا الها فلا يعرف حتى نعرف قال عليه السلام من عرف نفسه فقد عرف ربه و هو اعلم الخلق بالله .
اين كلام حق يك عارف است كه مفادش اين است رب و مربوب متضايفاند ، واحد المتضايفين شناخته نمىشود مگر به متضايف ديگر لذا رسول الله ( ص ) معرفت رب را به معرفت نفس تعليق فرمود .
ج - روشنتر از دو مورد مذكور اين سخن او در آخر