در السنه حكماى الهى دائر بود ، فارابى در فص دوازده و هفتاد فصوص الحكم به اجمال و تفصيل سخن از آن عنوان كرده است در اول گويد هو الحق فكيف لا و قد وجب ، و هو الباطن فكيف لا و قد ظهر ، فهو ظاهر من حيث هو باطن و باطن من حيث هو ظاهر فخذ من بطونه الى ظهوره حتى يظهر لك و يبطن عنك .
يعنى حق تنها اوست چگونه نباشد و حال آنكه واجب است ، و باطن تنها اوست چگونه نباشد و حال آنكه ظاهر است ، پس از آن جهت كه باطن است ظاهر است و از آن جهت كه ظاهر است باطن است ، پس بگير از بطونش به سوى ظهورش تا بر تو پيدا شود و از تو پنهان شود .
توضيح اجمالى آن اينكه حق در اينجا به معنى وجود ثابت محض و بحت و بسيطى است كه به بطلان آميخته نيست و زوال در او راه نمىيابد و هستى حق او است ، بقول لبيد الا كل شئ ما خلا الله باطل ، و بقول خواجه طوسى
موجود به حق واحد اول باشد * باقى همه موجود مخيل باشد
هرچيز جز او كه آيد اندر نظرت * نقش دومين چشم احول باشد
و به بحث نظرى چون وجوب استغناى شئ از غير است پس اگر ذات بارى حق محض و ثبوت صرف و وجود بحت غير