علاوه اين كه ادلّه قسم سوم ناطقاند كه اين موجود مجرّد را حدّ يقف نيست . يعنى در حدّى بايستد كه بگويد من ديگر گنجايش پذيرش علوم و معارف را ندارم ، چنين نيست ، بلكه نه كلمات وجوديه را نفاد است ، و نه نفس را حدّ يقف ، بلكه اعتلاى وجودى مىيابد كه به مقام وحدت حقه حقيقيه ظلّيه مىرسد و خليفة اللّه مىگردد ، بلكه به فوق مقام خلافت نائل مىآيد . و اگر نفسى از تحصيل معارف و علوم اشمئزاز دارد ، بىشك عائقى به دو روى آورده است كه بايد در علاج آن بكوشد .
حالا بدان كه هر دليل از ادله اثبات تجرد نفس ناطقه كه از تجرد صورت علمى مقيّد - يعنى صورتى كه در آن شكل و مقدار چون طول و عرض و نظائر آنها اخذ شده است - سخن مىگويد ، تجرد برزخى آن صورت علمى را اثبات مىكند . و چون اين صورت علمى ، فعل نفس و قائم بدوست ، پس آن دليل تجرّد برزخى نفس را مقام خيال و مثال ثابت مىكند .
و هر دليل كه از صورت علمى مرسل و مطلق بحث مىكند ، تجرّد تام عقلانى نفس ناطقه بدان مبرهن مىشود .
و هردليل كه علاوه بر تجرد عقلانى نفس ، مقام لا يقفى آن را مدلّل مىگرداند ، تجرد أتم نفس را كه فوق تجرد عقلى است اثبات مىكند .
تبصره : آنكه گفتهايم صورت علمى مقيد داراى شكل و مقدار است ، منافات با مجرد بودن آن ندارد كه در اعداد مفارقات باشد نه مقارنات .
در بيان آن گوييم : مقارن در اصطلاح اهل معقول به ماديات گويند . يعنى جسم و جسمانى و هرنيرو كه از جسم برخيزد مانند حرارت و برق و روشنايى و قوه مغناطيس . و مقارن هميشه در جايى از فضا قرار دارد و بدان اشاره توان كرد ، و قابل اشاره بودن را وضع گويند ، و به زوال تركيب جسم و پراكندن آن فانى مىشود . و مفارق مقابل مقارن است يعنى آنچه را در ماده جسمانى نيست كه نيرويى جدا از جسم و جسمانى است مفارق گويند مانند روح مجرّد . نفس ناطقه انسانى و ملائكه كه
گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 215
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢١٥