تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دو رساله مثل و مثال (فارسى) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
نورى مربّى و مدبّر انواع حسّى و اصول آنهايند و اينها ظلال و فروع و در طول آنها ، پس چگونه روا مىدارد كه چنان تأويلى بكلّى دور از صواب درباره مثل داشته باشد ؟ ! . و با اينهمه اگر بعضى از حرفهاى مشوّش و مضطربش نمىبود امكان داشت كه مراد از عقول در جواب مذكور را عقول مفارقه دانست كه در حقيقت عقول انسان آنهايند ، و آن كه در دليل خود گفت : « وقتى معنى انسان را حمل بر كثيرين مىكنيم ملتفت به انسان مجرّد از عوارض خارجيه و متشخّص بتشخّص عقلى مىشويم » ، بر همان فرد مفارق عقلانى كه ربّ النوع است حمل نمود چنان‌كه مبناى قائلين به مثل در تعقّل است ، و لكن گويا باصطلاح طلّاب علوم توجيه ما لا يرضى صاحبه بوده باشد . جهت اضطراب و تشويش در عبارتش اين است كه خلط عجيبى در اقسام معانى كلّى شده است : در به دو دليل گفت : انسان با قطع نظر از اعراض الخ ؛ ظاهر اين است كه كلّى طبيعى را اراده كرده است ؛ و از انسان متشخّص بتشخّص عقلى ، كلى عقلى را . و آن كه در اثناء دليل گفت : « ملتفت به معنى انسان مجرّد از عوارض غريبه حتّى مجرّد از قيد تجرّد و اطلاق مىگردد » ، انسان به اين معنى همان كلّى طبيعى است ، ولى مىگويد « انسان به اين معنى در خارج از ذهن ممكن نيست موجود شود » با اين كه كلّى منطقى و عقلى اينچنين است نه كلّى طبيعى زيرا در خارج موجود بالعرض است . و باز آن كه در ذيل دليل گفت : « بطورى كه بدون التفات بتشخّص ممكن است به خود او التفات شود » بايد همان كلّى طبيعى باشد ، ولى مىگويد متشخّص بتشخّص عقلى است و حال اينكه اين وصف كلّى عقلى است . خلاصه اين كه در گفتار خود اقبال و ادبار و جزر و مدّى شگفت دارد ، نمىدانم كه آيا نسيمى از گلستان حقيقت بمشامش رسيده است و در بيان آن قلم از دست
دو رساله مثل و مثال (فارسى) — صفحة 154 | حسن حسن زاده آملى