تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دو رساله مثل و مثال (فارسى) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
و اگر كلمات قائلين به مثل دلالت صريح نداشت بر اين‌كه هر نوع را موجود مجرّد شخصى در عالم ابداع است ، ديگران - چنان كه فارابى نقل كرد - بر آنان تشنيع نمىكردند كه بنابر قول به مثل واجب است در عالم عقول مفارقه خطوط و سطوح و افلاك و حركات آنها و ادوار و مثل علم نجوم و لحون و اصوات موزون و طبّ و هندسه و مقادير مستقيم و معوّج و اشياى سرد و گرم و خلاصه كيفيت فاعله و منفعله و كلّيات و جزئيات و موادّ و صور بوده باشد « 1 » . تبصره : غرض جناب صدر المتألّهين از ذيل عبارت فوق اين است كه اگر مقصود افلاطون از عقول مجرّده بنام مثل ، صور علميّه أشياء در عقول و اذهان ما بوده باشد اين همه اعتراضات و ايرادات و تشنيعات بر جناب افلاطون نداشتند ، زيرا در موجود بودن صور علميه معقوله اين اشياء مذكوره در اذهان و عقول ما كسى انكار ندارد ، ولى چون افلاطون مىگويد موجودات را در عالم عقول مفارق ارباب انواع است كه مجرّدات نورىاند اعتراض و ايراد و تشنيع منكرين مثل بر افلاطون پيش مىآيد كه چطور اين امور بخصوص آنها كه عوارض‌اند چون خطوط و سطوح و حركات و مانند آنها در عالم مجرّدات محض و عقول صرف عارى از مادّه و احكام آن ، وجود دارند ؟ ! . خيلى جاى تعجّب است كه اين بعض متأخرين ( علّامه خفرى ) در جواب سؤال مذكور گفت : اين كه جواهر عقليه در اعيانند يعنى در عقول انسانىاند و عقول انسانى اعيان عالم حس است و عالم حسّى ظلال آنها ؛ با اينكه سياق دليل او اين است كه وى مانند مشّاء علم را مطلقا بانتزاع و تجريد نفس مىداند ؛ بنابراين عالم حسّى اصل است و معانى منتزع از آنها ظلال آنها ، و حال اين كه افلاطون مىگويد : مثل
هامش
( 1 ) . و هذا التأويل مستبعد جدّا إذ المنقول عن أفلاطون . . . . اسفار - ط 1 رحلى - ج 1 - ص 121 ؛ و ج 2 - ص 66 بتصحيحنا و تعليقاتنا عليه