الماء ، و من كان فى البريراها كانها تغرب فى الارض الملساء . و العين الحمئة هى ذات الحماة و هى الطين الاسود المنتن ، و الحامية الحاره . و عن كعب قال اجدها فى التورية تغرب فى ماء وطين .
در اسامى بحار كه بحر اسود گوييم ، گويا اسود بودن به همين سبب باشد كه گفته آمد . . . ابن سينا در قصه حى بن يقظان گويد :
ان باقصى المغرب بحرا كبيرا حامئا قد سمى فى الكتاب الالهى عينا حامئة و ان الشمس انما تغرب من تلقائها .
و در ترجمه آن بقلم يكى از معاصران ابن سينا آمده است :
بدورترين جاى از مغرب دريائى است بزرگ و گرم كه اندر نامه خداى او را چشمه گرم نام كرده است ، و آفتاب بنزديك وى فرو شود . ( ص 40 و 41 ، ابن سينا و تمثيل عرفانى ط ايران 1331 هش )
به بيان غرض مذكور كه
لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً
برگرديم :
وقتى مردى از اقصى بلاد ترك محمود بن سبكتكين را حكايت مى كرد كه بدان سوى درياها بجانب قطب ، قرص آفتاب مدتى همواره پيدا باشد چنان كه در آن اوقات شبى در ميان نيست ، محمود چنان كه عادت او در تعصب بود برآشفت و گفت : اين سخن ملحدين و قرمطيان است . ابونصر مشكان گفت اين مرد اظهار راى نمى كند ، مشاهدات خويش مى گويد ، و اين آيت برخواند :
وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً
. محمود رو به ابى ريحان كرد و گفت : تو چه گويى ؟ ابوريحان به حد ايجاز و به حد اقناع در اين مبحث بيان كرد . و مسعود بن محمود را بعلم نجوم اقبالى بود روزى در اين مساله و سبب اختلاف مقادير شب و روز در زمين از ابوريحان بپرسيد و خواست تا با برهانى اين معنى بر وى روشن كند . ابوريحان گفت : تو امروز پادشاه خافقين و در حقيقت مستحق نام ملك ارضى ، و سزاوار است از مجارى اين مسائل و تصاريف احوال شب و روز و طول آن در عامر و غامر آگاه باشى ، و در جواب اين مسائل بنام مسعود كتابى كرد روشن و ساده خالى از اصطلاحات و مواضعات منجمين ، و چون سلطان شهيد در