تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
ج - چرا اين افعال را به خود نسبت مىدهد . س - آيا به بريدن اين يك انگشت او در آن من او خللى و نقصانى حاصل شد كه وقتى مىگويد من ، از منى كه يك جزء آن بريده شد خبر مىدهد ؟ و يا اين كه چه بسيار در افعال و اقوال و احوالش من من مىگويد و به كلّى از آن انگشت ناقص غفلت دارد و هيچ در خاطرش خطور نمىكند ؟ ج - ظاهرا بايد همين‌طور باشد كه شما مىگوييد . س - پس آن انگشت جزء من آن كس نيست ؟ ج - بنابراين بايد همچنين باشد . س - حالا بفرماييد اگر انگشتان يك دستش را و يا دستش را تا مچ و يا آرنج و يا تا شانه ، نداشته باشد آيا احوال و افعال و اقوالش را به خود نسبت نمىدهد و ذهول و غفلت از نبود دست در اسناد آثارش به خود برايش پيش نمىآيد ؟ ج - ظاهرا در اين صورت هم چنان است كه شما مىگوييد . س - پس دست او هم جزء آن من او نيست . ج - بايد همين طور باشد كه شما مىگوييد . س - اگر دستها و پاهايش را نداشته باشد و يا دارد و لكن به كلّى افليج و از كار افتاده‌اند و مانند چوب خشكى به او چسبيده‌اند ، آيا در اين صورت باز نمىگويد من چنان كردم و چنين گفتم و من و من ، و يا در اين من گفتن اشارت به برخى از قسمت من خود مىكند و از جزء منش خبر مىدهد ؟ ج - ظاهرا من همان من است و كل و جزء در او راه ندارد و تفاوتى پيش نمىآيد . س - پس دست و پايت جزء من تو نيست ؟ ج - بايد اين طور باشد . س - آيا همين پرسش در گوش و چشم و بينى و زبان و دندان و اعضا و جوارح ديگر پيش نمىآيد ؟ آيا آنها جزء من تو هستند ؟ ج - بايد حق با شما باشد . گويا كه اين اعضا هم جزء من نباشند .