ج - چرا اين افعال را به خود نسبت مىدهد .
س - آيا به بريدن اين يك انگشت او در آن من او خللى و نقصانى حاصل شد كه وقتى مىگويد من ، از منى كه يك جزء آن بريده شد خبر مىدهد ؟ و يا اين كه چه بسيار در افعال و اقوال و احوالش من من مىگويد و به كلّى از آن انگشت ناقص غفلت دارد و هيچ در خاطرش خطور نمىكند ؟
ج - ظاهرا بايد همينطور باشد كه شما مىگوييد .
س - پس آن انگشت جزء من آن كس نيست ؟
ج - بنابراين بايد همچنين باشد .
س - حالا بفرماييد اگر انگشتان يك دستش را و يا دستش را تا مچ و يا آرنج و يا تا شانه ، نداشته باشد آيا احوال و افعال و اقوالش را به خود نسبت نمىدهد و ذهول و غفلت از نبود دست در اسناد آثارش به خود برايش پيش نمىآيد ؟
ج - ظاهرا در اين صورت هم چنان است كه شما مىگوييد .
س - پس دست او هم جزء آن من او نيست .
ج - بايد همين طور باشد كه شما مىگوييد .
س - اگر دستها و پاهايش را نداشته باشد و يا دارد و لكن به كلّى افليج و از كار افتادهاند و مانند چوب خشكى به او چسبيدهاند ، آيا در اين صورت باز نمىگويد من چنان كردم و چنين گفتم و من و من ، و يا در اين من گفتن اشارت به برخى از قسمت من خود مىكند و از جزء منش خبر مىدهد ؟
ج - ظاهرا من همان من است و كل و جزء در او راه ندارد و تفاوتى پيش نمىآيد .
س - پس دست و پايت جزء من تو نيست ؟
ج - بايد اين طور باشد .
س - آيا همين پرسش در گوش و چشم و بينى و زبان و دندان و اعضا و جوارح ديگر پيش نمىآيد ؟ آيا آنها جزء من تو هستند ؟
ج - بايد حق با شما باشد . گويا كه اين اعضا هم جزء من نباشند .
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 70
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٧٠