باطن و ظاهرش آشنا نگشت ، دربارهء آن چيزى نگويد ؛ و چون تفحص كرد ، آنگاه حكم كند . و چون خواهد تفحص كند ، بر قشر ظاهر آن چشم نيندازد ، بلكه حريص باشد كه به روحانيت و باطن آن برسد - چه ، باطن آن جوهر خالص است و همان شىء بعينه است - و گرنه به معرفت حقيقت آن چيز نائل نگرديده است . نفس نباتى قشر نفس بهيمى حيوان است ، و نفس حيوانى قشر نفس نطقى ، و نفس نطقى قشر عقلى است . و همچنين هرچه كه اسفل است قشر اعلى ، و اعلى لبّ اوست . و چه بسا كه از قشر تعبير به جسد و از لبّ تعبير به روح مىشود . پس نفس نباتى جسد نفس حيوانى ، و نفس حيوانى روح آن است ؛ و به همين منوال تا عقل .
اين بود قسمتى از گفتارش كه به مناسبت درس ، از محبوب القلوب ديلمى نقل به معنى كردهايم ، و در بيان برخى از آن گوييم : آن كه گفت : « تا انسان پاك و پاكيزه نشد » ، پاك بودنش آراسته بودن ظاهرش به دستور شرع است ، كه در اصطلاح علماى ما آن را تجليه گويند ؛ و پاكيزه بودنش آراسته بودن باطنش است ، كه آن را تحليه گويند يعنى به فضائل اخلاقى زينت يابد . و اين رتبه پس از تخليه است ، كه اوّل بايد از صفات رذيله خالى گردد ، و پس از تخليهء از رذائل اخلاقى به فضائل اخلاقى مزيّن شود . چنان كه بيمار را اوّل بايد دارو داد تا مادّهء بيمارى ريشهكن شود ، آنگاه وى را تقويت غذايى كرد . و گرنه با بودن جرثومههاى مرض ، تقويت غذايى نمودن موجب تقويت جرثومهها و زيادتى مرض است . و « مستولى بودن بر بدنش » اين است كه بدن حاكم بر روح نباشد كه هرچه بخواهد بكند و در راه نيل به مشتهايش نفس را در اختيار خود داشته باشد ، بلكه روح بر بدن حاكم باشد و آن را مركب رام و راهوار براى كسب معارف خود قرار دهد . اين سه چيز را شرائط عرفان نفس دانسته است .
دانش نفست نه كار سرسريست * گر به حق دانا شوى دانى كه چيست
و آن كه گفت « چه باطن آن جوهر خالص است و همان شىء بعينه است » ، اين همان است كه فرمودند شيئيت شىء به صورتش است نه به مادهاش . و آن كه گفت : « نفس نباتى الخ » نفس نباتى قوهاى است كه پرورانندهء رستنيهاست ، و در هر ذى روح مادّى