فى الباب الملكىّ و ليس له عن هذه الحالة مغيّر . فقال اليهودىّ : اللّه اكبر ، يا ابن ابى طالب ، لقد نطقت بالفلسفة جميعها .
( امير المؤمنين على عليه السّلام به يكى از دانشمندان يهود گفت : هر كس طباع او معتدل باشد مزاج او صافى گردد ، و هر كس مزاجش صافى باشد اثر نفس در وى قوى گردد ، و هر كس اثر نفس در او قوى گردد به سوى آنچه كه ارتقايش دهد بالا رود ، و هر كه به سوى آنچه ارتقايش دهد بالا رود به اخلاق نفسانى متخلّق گردد . و هر كس به اخلاق نفسانى متخلّق گردد موجودى انسانى شود نه حيوانى و به باب ملكى در آيد و چيزى او را از اين حالت برنگرداند . يهودى گفت : الله اكبر ! اى پسر ابو طالب ، همهء فلسفه را گفتهاى - چيزى از فلسفه را فرو گذار نكردهاى ) .
اين دانشمند يهودى معرفت نفس را تمام فلسفه دانست . و اين سخنى حق است ، كه چون انسان مسير علمى را پيش گرفته است هر چه را كه ادراك كرده است متن ذات او مىگردد و به قوهء بينش و كنش خود را مىسازد ؛ زيرا كه علم و عمل انسان سازند و انسان را عالمى عقلى مشابه عالم عينى مىگردانند ؛ و آخرين مرحلهء سير تكاملى انسان اين است كه مىبيند : آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مىكرد . و اين حديث شريف در دروس بعد بيان مىگردد و هر چه پيشتر مىرويم به اسرار آيات و روايات بيشتر و بهتر آشنا مىگرديم . و مهمترين معرفت و ارزندهترين چيزى كه انسان را به كار مىآيد همان معرفت انسان است مر ذات خود را ، كه به معرفت نفس تعبير مىشود . و بايد گفت : خود را باش و خود را بشناس . مير سيد شريف گرگانى ، متوف 816 ه ق ، چون زمان ارتحالش فرا رسيد ، پسرش به او گفت : « پدر ، مرا وصيتى كن » . گفت : « بابا ، به حال خود باش » . پسر اين مضمون را به نظم در آورده و گفت :
مرا مير شريف آن بحر زخّار * كه رحمت بر روان پاك او باد
وصيت كرد و گفت ار زانكه خواهى * كه باشد در قيامت جان تو شاد
چنان مستغرق اوقات خود باش * كه از حال كسى نايد ترا ياد