تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
مفارقات را فقط همين يك امكان است « 1 » : چه به علّت عارى بودن آنها از مادّه ، امكان استعدادى در آنها راه ندارد . امّا در موجودات طبيعى علاوه بر اين امكان ذاتى امكان استعدادى نيز هست . فصل هفدهم منهج دوم مرحلهء نخستين اسفار ( ج 1 رحلى ، ص 56 ) در اين مطلب است كه براى ممكن گاهى دو امكان است . ولى مراد فارابى از دو امكان ، استعدادى و ذاتى نيست بلكه همان است كه تحقيق كرده‌ايم . در دروس پيش به تحقيق دانسته‌ايم كه مرگ قطع علاقهء نفس از بدن و جدايى انسان از غير خودش است . بنابراين جماد را مثلا سنگ را مرگ نيست چون نفس ندارد . اگر چه اطلاق مرگ به معنى فساد و تباهى بر آن مىشود . مثلا جصّاص گچى را كه خاصيتش را از دست داده است و فاسد شده است مىگويد اين گچ مرده است و به اين معنى هر صورت نوعيه كه خاصيتش را از دست داده است و فاسد گرديده است مىگويند مرده است ، آب در يك جا ماندهء فاسد شده را مرداب مىگويند يعنى آب مرده . و نيز مفارق محض را مرگ نيست چون عارى از بدن است و خود عين حيات است . فساد در مركبات روشن است ، چه همين كه اجزاى شىء از يكديگر گسيخته و تركيبش زائل شد فاسد مىگردد ؛ و در غير مركبات مادّى هم ؛ چه ، شىء تا قوهء پذيرش فساد نداشته باشد فساد نمىيابد ؛ پس فساد در غير مادّى ، مانند بسائط اعنى مفارقات ، راه ندارد ؛ چه ، مفارق محض وجود نورى عارى از مادّه و اجزاست فقط ذهن آن را با تعمّل به تحليل مىبرد و ملاحظهء تركيب در آن مىكند كه ماهيتى از آن اعتبار مىنمايد و آن را نسبت به وجود مىدهد و ممكنش مىخواند و امكان ذاتى براى او ثابت مىكند و آن را مفتقر به واجب مىبيند . لذا عقل فقط واجب را فرد حقيقى و بسيط الحقيقه مىداند و جز او همه را زوج تركيبى .
هامش
( 1 ) . در اين مقام سخنى فراتر است كه صدر المتألهين در چند جاى اسفار متعرّض آن شده است ، از آن جمله در فصل شانزدهم مرحلهء هفتم اسفار ( ج 1 رحلى ، ص 221 ) فرمايد : و اعلم ان المفارق المحض لا امكان له بحسب الواقع الخ فراجع .
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 420 | حسن حسن زاده آملى