عبارت فوق فارابى كه نقل كردهايم به ترجمه آمده است : « پس روشن شد كه بسائط هنگامى كه بالفعل گرديدند در آنها قوّت و امكان باقى نيست » ، و لفظ بسائط تعبير خود فارابى بود و مراد از بسائط مفارقات است چنان كه از سبك عبارت او پيداست .
حكيم خيام در رسالهء نامبردهء بالا گويد :
جوهر به دو قسم است : جسم است و بسيط است . آنچه قسمتپذير است جسم است ، و آنچه قسمتپذير نيست بسيط است . تا آن كه گويد : و حدّ جسم آن است كه او را طول و عرضى و عمقى باشد و اعراض ديگر ، چون خط و سطح ، كه به دو قائم است .
و حدّ بسيط آن است كه مدرك اشياست و صورت علم را قابل است الخ . و از اين گونه عبارات به تازى و پارسى در كتب و رسائل آنان بسيار است .
بسيط بر سطح و بر عنصر نيز اطلاق مىشود ، بخصوص بر عنصر بسيار شايع و ذايع است . موارد استعمال را بايد مواظب بود كه بسيط به كدام معنى است .
قوه به معنى استعداد و قابليت در مقابل فعل است و آن را معانى متعدد است كه به اشتراك اسمى بر هر يك اطلاق مىشود . فصل نخستين مرحلهء هفتم اسفار ( ج 1 رحلى ، ص 209 ) در بيان معانى آن است و در وقت لزوم عنوان مىگردد .
« امكان » به اشتراك لفظى به چند معنى آمده است و تفصيل و تحقيق را از فصل هفتم منهج دوم مرحلهء نخستين اسفار ( ج 1 ، ص 34 ) و فصل هفدهم آن ( ج 1 ، ص 56 ) طلب بايد كرد . « امكان » همنشين با « قوه » در عبارات فارابى امكان استعدادى است . امكان استعدادى از عوارض و خواص ماده است و آن كيفيتى است استعداديه در ماده و تهيّؤ ماده و استعداد آن است براى حصول صور و اعراض مر ماده را ، يعنى تهيّؤ و استعداد شىء است براى گرديدن آن شىء شىء ديگر . موضوع امكان استعدادى مركب است از فعليت و قوه كه از جهتى فعل است و از جهتى قوه . لذا به لحاظ قرب به حصول و بعد از آن قابل شدت و ضعف است ، مثل استعداد نطفه براى صورت انسانيه و پس از آن علقه براى آن و پس از آن مضغه براى آن . و چون امكان استعدادى را اضافه به موضوع آن كنى يعنى انتساب به آن دهى كه خود قائم به آن
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 418
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٤١٨