طبيعت حيات صرف است و به بيان قرآن :
إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ
.
در اين مقام بسيار شايسته است كه دو مطلب از رسالهء تاريخ فلسفهء جناب استاد علامه شعرانى ، كه در درس پيش از آن نام بردهايم ، از بيوگرافى سقراط ، تقديم بداريم :
فلسفهء سقراط . . . براى تحصيل بايد چه علومى را اختيار كرد و از همه مهمتر شمرد ؟ و طريقهاى كه در تحصيل انسان را بهتر به مقصود برساند چه طريقهاى است ؟ سقراط خودشناسى و اخلاق را از همه مهمتر مىشمرد . گويند وقتى از كنار معبد دلف عبور مىكرد ديد بالاى آن نوشته « خود را بشناس » ، همين كلام را اساس فلسفهء خود قرار داد . فلاسفهء قبل از سقراط تماما فكر خود را متوجه اين نموده بودند كه عالم به چه كيفيت و از چه ماده تكون يافته . سقراط گفت اين سخنها بيهوده است و براى ما هيچ فائده در دانستن آن نيست ، و آنچه براى ما مفيد است آن است كه بدانيم خود ما چه هستيم و براى چه آفريده شدهايم و سعادت ما در چيست ، و كارى بكنيم كه براى خود و ديگران فائده داشته باشيم . لذا گفتهاند سقراط فلسفه را از آسمان به زمين آورد ، يعنى از مباحثى كه انسان راهى به آن ندارد منصرف نموده وارد مباحثى شد كه انسان مىتواند اعمال نظر كند ، و ليكن حقيقت اين است كه سقراط فلسفه را از زمين به آسمان برد زيرا كه از عالم جسمانى وارد عالم روحانى شد .
در طرز بيان نيز سقراط طريقهء خاصى داشت ، چون معتقد نبود كه استاد بايد مطالب را تحقيق و كامل نموده به شاگرد تلقين كند ، بلكه بايد از شاگرد سؤال و با او مكالمه و مباحثه نمايد تا خود شاگرد به فكر خود به كنه مطلب علمى برسد و خودش فكور و محقق شود .
سقراط در مباحثه ابتدا چند سؤال ساده ، كه ماهرانه ترتيب داده بود ، از طرف خود مىپرسيد و طرف جوابهاى او را مىداد . آنگاه سقراط او را ملزم مىكرد كه اين جوابهائى كه تو دادهاى نتيجهاى بر خلاف مقصود تو مىدهد . لذا مىگويند طريقهء