اين خصوصيت و صفت حيات را ندارد نه حركت دارد و نه اراده و نه قدرت و نه هيچگونه احساس و ادراك ؛ و اين همه آثار حيات ، از قبيل ادراك و احساس مثلا كه در بدن مىنگرى ، بدون هيچ استثناء به اقتضاى آن صفت حيات و گوهر حى ، به نام جوهر نفس است ؛ زيرا خيلى روشن است كه حيات ، آثار آن در جسم عارضى است ، و گرنه هر جسمى بايد مدرك وحى بوده باشد و هر عارضى بايد به امرى ذاتى منتهى بشود ، به قول مير فندرسكى :
هر چه عارض باشد او را جوهرى بايد نخست * عقل بر اين گفتهء ما شاهد گوياستى
آرى ، به تحقيق دانستهاى كه بدن به جان زنده است ، و جان ذاتا زنده است ؛ و چون جان از بدن قطع علاقه كند ، بدن را حيات يعنى زندگى نيست بلكه مقابل و ضد آن است كه آن را مرگ مىگوييم . به فارسى زندگى و مردگى گويند و به تازى حيات و موت . آثار حيات را در بدن عارضى يافتى و از آن به حياتى ذاتى منتهى شدهاى كه جوهرى ذاتا حى و شاعر و خبير و عالم ، به نام نفس است كه حيات به تن داده است و او را زنده گردانيده و زنده نگه مىدارد . اما نفسى كه در راه استكمال ، روز به روز بلكه دم به دم ، حيات او بيشتر و وجود او قويتر و نور آگاهى و بينش او فزونتر مىگردد ، كه نه ماده او را از نقص به كمال تواند برد و نه خود بذاته واجد است كه مادّه را معدّ يافتى و تحصيل حاصل را محال ؛ پس آن كه مخرج نفس از نقص به كمال است و دم به دم او را حيات مىبخشد خود حى و حيات محض است و ذاتا حيات و عين حيات است ، چه معطى شىء فاقد آن نيست و به نحو اتم و اكمل و اشدّ و اقوى واجد است ؛ و آن حقيقتى كه ذاتا حيات است ، يعنى آن موجودى كه ذاتا حى است ، محال است كه موت بر او عارض شود و يا خواب و پينكى بر او دست يابد ، و به زبان قرآن كريم
لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ
. و دانستى كه يكى از نامهاى عالم ماوراى طبيعت آخرت است ، و اين دار آخرت را شناختى كه عين حيات است ، و هر سعادتمندى كه تا به همين اندازه از درسهاى ما آگهى يافته باشد از جان و دل تصديق مىكند و به سر حد يقين اعتراف و اقرار مىكند كه ماوراى نشأهء