تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
منسلخ است . حال مىگوييم كه علم كلى وجودى مجرد و عارى از ماده است و ظرف تقرر و تحقق او با او مسانخ . و مىپرسيم آن گوهرى كه حامل علم است چيست و به عبارت ديگر آن موجودى كه گيرندهء آن و آن كه دهنده آن است كيست ؟

درس هفتاد و هفتم

هر كس كه به فهم و ادراك براهين گذشته توفيق يابد بىدرنگ تصديق خواهد كرد كه انسان ، غير هيكل محسوس است بلكه جوهرى است ذاتا مدرك و قائم به خود و مغاير با بدن محسوس ؛ علاوه از اين مغايرت مجرد از ماده و از عوارض و احكام آن است كه به خراب بدن فانى نمىشود . و اين جوهر بدين اوصاف را روح مىنامند و به همين ادله و براهين و غير آنها مىگويند كه روح پس از مرگ باقى مىماند . از جماعتى گزافه گوى ، برخى نفس را خون مىپندارند و برخى جزء لا يتجزائى در قلب و غير آن ، و برخى سلولهاى دماغ ، و برخى از ياوه سرايان با من به احتجاج و جدال برخاستند كه روح هواست ، به چه دليل كه اگر هوا نباشد انسان مىميرد . اگر دليل اين است چرا آب روح نباشد ، چرا نور خورشيد روح نباشد ، و چرا بسيار و بىنهايت چيزهاى ديگر كه در پرورش تن دخيلند روح نباشند ؟ بقاى روح پس از مرگ كه در حقيقت همان بقاى انسان پس از مرگ است به منطق دليل و برهان عقلى بسيار ، روشنتر از خورشيد نيمهء روز است ، مگر براى كسى كه بخواهد فطرت را زير پا بگذارد و انكار حقائق كند و به خيالات واهى و بىاساس خود سرگرم باشد و به خودكامى و بىقيد و بندى بسر برد و از فضائل و مكارم انسانى بر كنار باشد و نظام حيرت‌آور جهانهاى هستى را ناديده انگارد ، و هيكل بو العجب و زيبا و سازمان دقيق و شگفت آن را براى خورد و خواب مدت كوتاه چند روزه‌اى بداند ، و نخواهد بينديشد كه از كجا آمده است و به كجا خواهد رفت و اين بدن مركب از عناصر و مواد متضاد ، بدين حسن صورت و جمال ، و كمال تسويت و اعتدال ، در تحت ارادهء چه نيرويى است و چه موجودى بر آن و بر صنع متقن و