حقيقى نفس از نقص به كمال را خواسته باشد و حكيم آن كسى است كه فعل او و قول او به صواب باشد يعنى به عدل كه نه به افراط است و نه به تفريط . حرف حرف مىآورد به قول تازيها الكلام يجرّ الكلام . مبادا دوستان عذر ما را بخواهند كه حرفهات مفت كفشهات جفت . به سر حرف خود رويم .
درس پنجاه و هشتم
ادلّهء بسيارى آوردهايم كه نفس ناطقه وراى تن است و گوهرى خارج از عالم ماده و طبيعت است . اكنون مىخواهيم دليلى را كه در ابتداى درس پيش از طهارت الاعراق نقل كردهايم مختصر شرح و توضيحى دهيم و اميدواريم كه به بسط و تفصيل آن و به تحقيق و تدقيق آن توفيق يابيم .
ما اگر بخواهيم اشياء خارج از خود را ببينيم واسطهاى به نام چشم با حصول شرايط رؤيت از قبيل مقابل بودن مرئى با رائى يا در حكم مقابل بودن آن و عدم حجاب ميان رائى و مرئى و عدم قرب و بعد مفرط و نيز عدم صغر مفرط و نيز مضيىء بودن مرئى از خود يا از ديگرى و نيز كثيف بودن مرئى به اصطلاح فلسفى و رياضى كه اگر به حدّى شفاف باشد كه نور از وى نفوذ كند مرئى نمىگردد .
و همچنين قواى جسمانى ظاهرى ديگر كه لامسه و سامعه و ذائقه و شامّهاند هر يك وسيله و واسطهاى براى شكار كردن محسوسات خارجى است و هر يك راه مخصوصى براى كسب محسوسى خاص يعنى معلومى على حده و دانشى جداگانه است . غرض اين كه ما محسوسات را به واسطهء اين حواس ادراك مىكنيم و بدانها آگاه مىشويم .
حالا دقّت بفرماييد ببينيد كه آيا قوهء لامسه مدرك خود است و از خود آگاه و يا قوهء سامعه از خود خبر دارد و يا چشم مدرك و مبصر خود است و همچنين در هر يك از اين قواى جسمانى تأمل بشود كه آيا مدرك خودند يا نه ؟ در عدم ادراك آنها مر ذوات خود را شك و ريبى نيست چنان كه در حضور نفس براى خودش كه همان