باشد و خواه نفس بلاواسطه بعضى آنها را استخدام كند ، در هر دو صورت ، همه ، مسخّرات نفسند . و فعل نفس است كه در هر موطن ، ظهور و بروز دارد كه تو را رسد بگويى آن قوا ، مجالى و مظاهر نفسند و بدن ، مرتبهء نازلهء آن است . مثلا نفس به قوهء مدركه مىگويد : « اى مدركه ! تو به قوت من ادراك مىكنى . » و به قوهء محركه مىگويد : « اى محركه ! تو به حول و قوت من حركت مىدهى و لا حول و لا قوة لكما إلّا بي » . كه جميع افعالت را به نفس خود نسبت مىدهى و مىگويى :
« من تعقل كردم » و « من احساس كردم » و هكذا . و در هر يك آنها ، فعل ، به طور محدود به آن قوه و اندام خاصّ منسوب است ، اگرچه همه از نفس است . مثلا نفس مىگويد : « من ديدم » ، ولى ديدن ، فعل چشم است ، و « من گرفتم » ، ولى گرفتن ، فعل دست است ، و « من رفتم » ، ولى رفتن ، فعل پاست . و همچنين در افعال ديگر قوا و جوارح ، ولى در عين حال همه فعل يك حقيقت است كه نفس است و لا حول و لا قوة الّا باللّه .
نفس ، فاعل بالعشق است ، كه به تعبير مرحوم استاد قمشهاى ، رفع اللّه تعالى درجاته ، نسبت به همهء افعال كه از وى سر زند ؛ زيرا ، هرچه از نفس به ظهور رسد ، در اثر عشق است به ذات خود و هيأت ذاتيهء خود . مثلا صانع ، در صنعش ، و عالم ، در اظهار علمش ، و عابد ، در عبادتش ، و كاتب ، در كتابتش ، همه را عشق به ذات و هيأت ذات وادار به اين افعال كند و اگر تعشق و ابتهاج نفس به ذات و هيأت ذاتى خود نبود ، اصلا از او فعلى به ظهور نرسيدى .
خير الاثر در رد جبر و قدر (ودو رساله در كسب واقسام فاعل) (فارسى) — صفحة 179
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٧٩