« فاعل بالعشق » است .
و مراد ما آن است كه فاعل ، از عشق به ذات خود ، محبّت به هيأت ذات خود پيدا كند و آن محبّت ، سبب ايجاد گردد . و حق متعال ، فاعل اوّل را بدان گونه فاعل دانيم . ذات بارى ، عزّ اسمه ، به عشق به ذات خود و هيئات ذاتى خود ايجاد عالم فرمود .
بيانش آن كه چون ذات واجب تعالى در فوق نامتناهى در حسن و جمال و كمال وجودى است ، از مشاهده و حضور ذاتش در مقام ذات ، عشق و ابتهاج نامتناهى بر آن ذات حاصل باشد و از آن ابتهاج و عشق ، حب به ظهور هيئات كمال خود كه صور موجودات است پيدا كند و به صرف آن عشق و ابتهاج ، ايجاد خلق كند ، پس از عشق و ابتهاج به ذات خود ، ابتهاج و عشق به هيئات ذاتى خود دارد و بر اين عشق بىهيچ سبب و واسطه و غرض ، نظام آفرينش كه آثار و مجالى هيئات ذاتى او است مترتّب شود ، پس او ، فاعل بالعشق است .
و اين معنى ، طبق برهان و عقل و منطق است به بيانى كه اجمالا ذكر شد و ما به فكرت و رأى خود اختراع ننمودهايم بلكه به اشاراتى كه ذات حق در حديث قدسى فرمود : « أحببت أن أعرف فخلقت الخلق » در اين اشارت ، اين حقيقت را دريافتيم ، منتهى ما از « حب كامل » به لفظ مرادفش « عشق » تعبير كرديم .
اگر گويى : « واجب الوجود ، عشق مطلق است و از بيانات سابق معلوم شد كه داعى و غرض زائد بر ذات ، در فعل او منظور نيست ، پس چگونه اين جا داعى ايجاد را حب معروفيت گرفته كه لازمه اش تحصيل غرض و داعى زائد است ؛ زيرا اگر عالم را خلق نمىكرد ، به معروفيت نمىرسيد ؟ »
جواب گوييم : اين گونه بيان به منزلهء « تحركت اليد فتحرك المفتاح » است ؛ يعنى ، خلقت بر حب و عشق به هيأت ذاتى خالق بىغرض و فاصله
خير الاثر در رد جبر و قدر (ودو رساله در كسب واقسام فاعل) (فارسى) — صفحة 173
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٧٣