و ما أشير إليه في الكتاب هو هذا أي لستم المعطين لوجود المنى و المزروع و غيرهما لا إنكم لستم مبادئ الحركة الأينية للمنى و البذور النباتية و غيرهما . « 1 »
و لكن مطلب عمده در بيان فاعل به معنى معطى الوجود است ؛ زيرا ، وجود واحد صمدى است و تعدّد در آن راه ندارد كه وجودى جاعل و وجودى مجعول باشد و به عبارت ديگر ، يكى علت و ديگرى معلول بوده باشد .
در بحث جعل كه : « آيا وجود مجعول است يا ماهيت ؟ » چه مىخواهند ؟
و آنان كه قائل به اصالت وجودند و گويند مجعول بالذات وجود است ، از اين سخن چه اراده مىكنند ؟ در اين كه وجود اصل است و مساوق با حق است ، بحثى نيست ، و در اين كه در ميان الفاظ ، اين دو كلمه بهتر از كلمات ديگر حكايت از حقيقة الحقايق مىنمايند ، اعتراضى نيست ، ولى مجعول بودن وجود يعنى چه و يا مجعول بودن ماهيّت چه معنى دارد ؟ ماهيّت از تعيّن شأن وجود صمدى منتزع است كه وجود تعيّن يافته را بدين سوى نگاه كنيم محدود است ، و بدان سوى كه شأنى از شؤون وجود صمدى است ، غير متناهى است ؛ زيرا ، هيچ چيز به تمام جهت از مبدأ نازل نمىشود . پس آن سويش كه ملكوت اوست ، در دست مبدأ است و در تحت تدبير اوست بيده ملكوت كل شىء .
و حق اين است كه اشياء از حيث وجود و حقيقت شؤون يك وجود و حقيقت صمدىاند كه هو الأوّل و الآخر و الظاهر و الباطن ؛ يعنى ، انسحاب وجود واحد احدى بر حقايق و مراتب است ، و به اعتبار تعيّن ، غير حق سبحانهاند كه هيچ كلمهء وجودى از حق جدا نيست ، و در عين حال حق سبحانه در هيچ يك آنها نيست كه غير متناهى در متناهى نگنجد :
عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ
« 2 »
تفصيل اين مباحث را در رسالهء جعل و وحدت از ديدگاه عارف و حكيم طلب بايد كرد .
هامش
( 1 ) . ص 118 ، ط اعلى .
( 2 ) . طه ( 20 ) : آيهء 111 .