و نيز عارف رومى در اين مقام نيكو گفته است كه :
گرچه آهن سرخ شد او سرخ نيست * پرتو عاريت آتش زنى است
گر شود پر نور روزن يا سرا * تو مدان روشن مگر خورشيد را
ور در و ديوار گويد روشنم * پرتو غيرى ندارم اين منم
پس بگويد آفتاب اى نارشيد * چون كه من غارب شوم آيد پديد
سبزه ها گويند ما سبز از خوديم * شاد و خندانيم و بس زيبا خديم
فصل تابستان بگويد كاى امم * خويش را بينيد چون من بگذرم
تن همىنازد به خوبى و جمال * روح پنهان كرده فرّ و پرّ و بال
گويدش كاى مزبله تو كيستى * يك دو روز از پرتو من زيستى
غنج و نازت مىنگنجد در جهان * باش تا كه من شوم از تو جهان
گرم دارانت تو را گورى كنند * كش كشانت در تك گور افكنند
تا كه چون در گور يارانت كنند * طعمهء موران و مارانت كنند
بينى از گند تو گيرد آن كسى * كه به پيش تو همىمردى بسى
پرتو روح است نطق و چشم و گوش * پرتو آتش بود در آب جوش
و باز مىبينيم كه ديوار سايه داده است ، و هر كس مىداند كه اين سايه به ديوار قائم است ؛ چه ، سايه از خود وجود فى ذاته ندارد و سايهء ديوار از شمس صادر نشد چنان كه نور ديوار از شمس صادر شد ، ولى اگر خورشيد بر ديوار نمىتابيد سايه وجود نمىيافت . پس خورشيد اگر چه بالذّات به ديوار سايه نداده بلكه بالذّات به او نور داده است ، ولى وجود سايه به اشراق خورشيد است . پس ديوار بالذات روشنى ندارد و بالعرض روشن است كه روشنى از شمس است . و نيز ديوار بالذات سايه نداده است اگر چه سايه از ناحيهء او است كه سايهء وى از تابيدن خورشيد است . پس در وجود نور ديوار و در وجود سايهء ديوار مطلقا سلطان شمس حكمفرما است ، و سلطان شمس را نتوان از وجود سايهء ديوار برداشت اگر چه سايه از ناحيهء ديوار است .