شايد كه كسى بود نادر كه چون بخواهد بىمعلم اندر يك ساعت از اوائل علوم به ترتيب حدسى تا آخر برسد از نيك پيوندى وى به عقل فعّال ، تا او را خود هيچ انديشه نبايد كردن و چنين پندارد كه از جايى اندر دل وى همىافكنند ، بلكه حق خود اين بود و اين كس بايد كه اصل تعليم مردمى از وى بود و اين عجب نبايد داشتن كه :
شيخ در هيجده نوزده سالگى ديگرى چون خويش در علوم نديد
ما كس ديديم كه او را اين منزلت نبود و چيزها به انديشه و به رنج آموختى و ليكن به قوت حدس از رنج بسيار مستغنى بود و حدس وى در بيشتر چيزها موافق آن بودى كه اندر كتابها است پس ورا به بسيار خواندن كتابها رنج نبايستى بردن و اين كس را به هيجده سالگى يا نوزده سالگى علوم حكمت از منطق و طبيعيات و الهيات و هندسه و حساب و هيأت و موسيقى و علم طب و بسيار علمهاى غامض ، معقول شد چنان كه ديگرى چون خويشتن نديد پس از آن سپس سالها بماند و چيزى بيشتر نيفزود بر آن حال اول ، و دانند كه هر يكى از اين علمها سالها خواهد به آموختن .
امّا نفس قدسى نفس ناطقه پيغامبران بزرگ بود كه به حدس و پيوند عالم فريشتگان بىمعلّم و بىكتاب معقولات بداند و به تخيّل به حال بيدارى به حال عالم غيب اندر رسد و وحى پذيرد و وحى پيوندى بود ميان فريشتگان و ميان جان مردم به آگاهى دادن از حالها ، و اندر هيولاى عالم تأثير كند تا معجزات آورد و صورت از هيولى ببرد و صورت ديگر آورد ، و اين آخر مرتب مردمى است و پيوسته به درجه فريشتگى و اين چنين كس خليفت خداى بود بر زمين و وجود وى اندر عقل جايز است و اندر بقاى نوع مردم واجب است « 1 » .
هامش
( 1 ) دانشنامه علائى ، ج 2 ، ص 143 .